تبليغاتX
دوشیزه ی خاموش
درباره کتاب دين گئورگ زيمل

دراین گزارش ونگاه به گئورگ زیمل سارا شريعتي - امير رضايي دقیقا گئورگ را به محتوای جهان دینی نزدیک می کنند.بخوانیم باهم
از آثار مهم و جدي زيمل يکي هم کتابي است به نام دين که هم تحليلي است جامعه شناختي از دين و هم تبييني است فلسفي و عرفاني از آن. اين اثر کلاسيک که آن را منشاء جامعه شناسي دين و آغاز تفکيک ميان دين و دينداري مي دانند با ترجمه مشترک دکتر سارا شريعتي و امير رضايي به زودي منتشر مي شود. در زير فرازهايي از ترجمه اين کتاب اثرگذار را به نظر خوانندگان محترم مي رسانيم.

---

هرگاه آرمان ها و مقتضيات دين نه تنها با سائقه هاي کم اهميت بلکه با هنجارها و ارزش هاي معنوي و اخلاقي نيز در تضاد قرار گيرند، راه خروج از اين گونه کژتابي ها و آشفتگي ها اغلب اين بوده که پاره يي مدعيات نقش نسبي خود را بي وقفه افزايش داده و به صورت مطلق ظاهر شده اند. به ميزاني که دين درونمايه بنياني و قطعي براي زندگي فراهم آورده است، عناصر مجزاي زندگي از نو رابطه درستي با خود يا با هم برقرار کرده اند.

مي توانيم تصور کنيم که همه شيوه هاي زندگي انسان اثرگذار و آفريننده، دانشور و حساس، شيوه هاي طبقه بندي يا مقولات مکمل جوهر هستي اند؛ جوهري که بي نهايت گسترانيده شده اما هميشه در بطن همه صورت بخشيدن ها يگانه و بي همتاست و در اصل هر يک از اين مقولات صلاحيت دارد طبق قوانين خود تماميت اين جوهر را بسازد. انسان هنرور و انسان دانشور، انسان کنشگر و انسان لذت جو - در هر حد و اندازه يي که هستند - از پديده هاي ملموس و شنيدني، از انگيزش هاي ناگهاني و تقديرها يک ماده را مي يابند و هر يک، تا آنجا که کاملاً هنرور يا دانشور، لذت جو يا کنشگر باشد، بر اين اساس تماميت جهان ويژه يي را صورت مي بخشد.

محتواي جهان دين نيز بي ترديد از مفاهيم روح و هستي، تقدير و گناه، سعادت و قرباني ساخته شده تا تار مويي که بر فرق سر است، تا گنجشکي که بر پشت بام است. حيات ديني يک بار ديگر جهان را مي آفريند، کل هستي را با درونمايه خاصي معنا مي کند به طوري که بنا بر انديشه ناب خود، نه «مي تواند» با تصاوير جهاني که با مقولات ديگر ساخته شده اند، تلاقي کند و نه در تناقض قرار گيرد. دين از مقتضيات و انگيزش هاي روح سر مي زند که نه با «امور» تجربي وجه اشتراک دارند و نه با ملاک هاي قوه فاهمه. نيازها براي تکميل هستي پاره پاره، حل تضادها در انسان و در ميان انسان ها، يافتن نقطه يي ثابت در بي ثباتي و دور و بي عدالتي در ميان و در پس بي رحمي هاي زندگي، وحدتي در ميان و در وراي آشفتگي بسيارش، و متعلقي مطلق براي خضوع و عطش سعادت ما، انديشه هاي تعالي را تقويت مي کنند؛ گرسنگي انسان غذاي اين انديشه هاست. کسي که به معناي ديني با خلوص کامل ايمان دارد از حيث نظري به امکان يا عدم امکان آن توجه ندارد بلکه فقط احساس مي کند که در ايمان خود نتيجه و تحقق آمالش را يافته است.دين - برخلاف آنچه ادعا مي شود - با اخلاق هم رخداد نيست، زيرا اخلاق نيز مقوله يي خاص است که بر پايه آن مي تواند يک جهان شکل گيرد. انسان ديني، کسي که با روشي مخصوص به خود «زندگي» مي کند و فرآيندهاي فرارواني اش بيانگر آهنگ، درونمايه، انتظام و تناسب نيروهاي فرارواني اند، بدون هيچ شک و شبهه يي متفاوت از فرآيندهاي فرارواني انسان نظرورز، هنرور يا کنشگرند.دينداري به مثابه کيفيت باطني زندگي و شيوه يي از کارکرد سنجش ناپذير برخي افراد، در پيشرفت خود از خلال محتويات زيادي که جهان عرضه مي دارد، به نوعي جوهري براي خويش تحصيل مي کند و بدين گونه با خود رودررو مي شود؛ جهان دين در مقابل فاعل دين. اين دينداري ابتدا بايد محتويات جهان را با تجربه زيسته خود رنگ بخشد، سپس ضمن وانهادن ديگر صورت هاي تحقق آنها در پس خود، بر اساس ارزش ديني شان که اينک بسط يافته، جهان هاي بي شماري از باور، خدا و رستگاري بسازد. شايد در قلمرو زندگي سه بخش وجود داشته باشد که در تماس با آنها بدواً درونمايه ديني نمايان مي شود. اينها عبارتند از؛ رفتار انسان در مقابل طبيعت بيروني، در مقابل تقدير و در مقابل جهان انساني پيرامون.

در اطراف ما طبيعت گاه با حظ زيبايي شناختي تحريکمان مي کند، گاه با ترس، گاه با خشيت و با احساس علو در برابر قدرت برتر آن. حظ زيبايي شناختي، آنچه را کاملاً بيگانه احساس مي کنيم، مانند امر جاويدان فرارو، ناگهان شفاف و دست يافتني بر ما آشکار مي کند و ترس و خشيت و احساس علو، در نگاه ما عنصر کاملاً فيزيکي و بي اهميت و فهميدني را به صورت ابهام فوق العاده غيرقابل فهم درمي آورد و گاه نيز با اين احساس عميق تحريکمان مي کند که به دشواري تحليل پذير است و فقط مي توانم آن را به صورت لرز نشان دهم؛ هنگامي که ما ناگهان در اعماق وجودمان متاثر مي شويم و تکان مي خوريم، نه با زيبايي يا شکوه غيرعادي پديده طبيعي، بلکه اغلب با پرتو خورشيد که در ميان شاخ و برگ پرسه مي زند، يا با خم يک شاخه در ميان باد، يا با چيزي که به ظاهر هيچ ويژگي استثنايي ندارد، اما با هم آوايي رازآميز با عمق وجود ما، آن را با جنب وجوش ها-ي شورانگيز که خاص اوست- مي لرزاند. همه اين تاثرات مي توانند بي آنکه از حالت بي واسطه خود فراتر روند خارج از هر ارزش ديني به وجود آيند؛ نيز مي توانند بدون هيچ تغييري در محتوايشان به صورت يک ارزش ديني ظاهر شوند. ما بارها به هنگام چنين تاثراتي نوعي کنش يا شور، خضوع يا شکر را احساس مي کنيم؛ تاثري شديد و ناگهاني که گويي از ميان متعلق آن روحي با ما سخن مي گويد، همه اين پديده ها را فقط مي توان ديني توصيف کرد.

از نظر اکهارت خدا بي نهايت بسيط است، اما با وجود اين همه موجودات مختلف را در خود مي گنجاند؛ اين موجودات، خود خدا هستند اما همزمان «مانند يک هيچ» در اويند؛ او جهان را آفريده است و با اين حال به معني دقيق کلمه آن را نيافريده است، زيرا آفرينش سرمدي است؛ «خدا در هر مخلوقي جاري است اما براي همگان ناملموس است»؛ او در درون و در بيرون اشيا است؛ روح به واسطه خدا هست و بدون او هيچ است، ديدن خدا معادل است با ديده شدن توسط خدا.

همان طور که شناخت، عليت را به وجود نمي آورد بلکه عليت شناخت را به وجود مي آورد، دين نيز دينداري را به وجود نمي آورد بلکه دينداري دين را به وجود مي آورد. در اينجا دين يعني جهان عيني ايمان.

مبناي عميقي که براساس آن مقوله ديني مي تواند روابط اجتماعي را متاثر سازد و شکل دهد و خود نيز به وسيله آنها تصوير شود از تشابه عجيبي به وجود آمده که ميان رفتار فرد در قبال معبود و در قبال جمعي اجتماعي وجود دارد. در اينجا بيش از هر چيز اين احساس وابستگي است که تعيين کننده است. پس فرد خود را وابسته به يک کليت، يک عظمت احساس مي کند- از آن نشأت مي گيرد و به آن واصل مي شود- وي خود را وقف او مي کند اما از او نيز انتظار علو و رستگاري دارد، در حالي که با او همانند است کاملاً متفاوت از اوست. خدا را همچون «جمع اضداد» و نقطه وحدت نشان داده اند که تمامي اضداد هستي در درون تقسيم ناپذير او در هم مي آميزند.

انسان پارسا مکلف است آنچه هست و آنچه را دارد نزد خداوند اعتراف کند، در حالي که در او سرچشمه بودن و نيروي خود را مي بيند؛ سرچشمه يي که شکل و محتواي رابطه فرد با جمع را از اين رو به آن رو مي کند، زيرا انسان نيز در برابر خدا مطلقاً يک هيچ نيست، بلکه دقيقاً يک ذره غبار است، قدرتي ضعيف اما نه کاملاً هيچ؛ ظرفي است که با ظرفيت پذيرش خود به پيشواز اين محتوا مي رود.رابطه کودک با والدينش که سرشار از عشق است؛ ميهن پرست پرشور با ميهن اش يا جهان وطن پرشور با بشريت؛ رابطه کارگر با طبقه اش که با شدت نبرد افزايش مي يابد، يا فئودال مغرور از نجيب زادگي خود با منزلت اش؛ رابطه فرمانبردار با آنکه بر او فرمان مي راند، وزير تلقين اوست، يا سرباز خوب با ارتش اش؛ همه اين روابط با يک محتواي بي نهايت متنوع مي تواند از جنبه فرارواني درونمايه يي مشترک- که مجبوريم آن را دين بناميم- داشته باشد. اين روابط حاوي آميزه يي منحصر به فرد از فداکاري بي غرض و آمال سعادت گرا، خضوع و علو، حس حضوري و انتزاع نامحسوس است و همه اينها هم طبايع متغير دارند و هم در يک وحدت دائمي اند، عقل نمي تواند آن را درک کند مگر آنکه آن را به جفت هاي همنوع متضاد تجزيه کند.

انسان هايي وجود دارند به شدت مهربان و رئوف که تمامي وجود و عملشان سرشار از مهر و محبت، گرما و حرارت و فداکاري منحصر به فرد عاشقانه است، و با اين حال هرگز عشقي حقيقي نسبت به يک فرد احساس نمي کنند؛ انسان هاي شروري وجود دارند که همه فکر و ذکرشان در بستر يک ذهنيت خشن و خودمحور رشد مي کند بدون آنکه به شرارت محض خلاصه شوند؛ سرشت هاي هنري يي وجود دارند که ارزيابي شان از مسائل، تجربه شان از زندگي و صورت بخشيدن شان به تاثرات و احساسات خود مطلقاً هنرمندانه است و با اين حال هرگز يک اثر هنري خلق نخواهند کرد. در نتيجه انسان هاي پارسايي وجود دارند که پارسايي خود را وقف هيچ خدايي، وقف هيچ يک از اين چهره هايي که دقيقاً مصداق ناب پارسايي اند، نمي کنند. پس مي توان گفت که سرشت هاي ديني يي هم وجود دارند که دين ندارند. اين سرشت ها جزء کساني هستند که با يقيني ديني روابط را تجربه و احساس مي کنند.
+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت 6:56  توسط حنا 

آيا تكثر فرهنگي موفق خواهد بود؟

فرهاد خسروخاور/ ترجمه: فرهاد قربان‌زاده: آنچه مي‌خوانيد پاسخ فرهاد خسرو خاور به سوال موسسه فرانسايس (Francais) و موسسه (Ideas) در باره مساله تکثر فرهنگي است.

از نظر من چند فرهنگ‌گرايي، به نوعي واقعيت جهان مدرن است. حتي در خود كشور فرانسه كه سابقه دولت ژاكوبني و مركزيت‌گرايي را دارد، ما شاهد جامعه‌اي چندفرهنگي هستيم، حداقل در قياس با پانزده تا بيست سال گذشته.

بسياري گروه‌ها درپي رهيافت‌هايي جهان‌شمول درقبال فرهنگ، جامعه و سياست هستند. به باور بنده نقطه عزيمت بسياري از جوامع همچون فرانسه، انگليس، آلمان و غيره نيل به فرهنگي مسامحه‌طلبانه است.

چند فرهنگ‌گرايي را مي‌بايست طبق قرائت آلماني آن به مثابه Zolen درك كرد و اين به معناي تلاش جوامع براي احترام نسبت به ساير خرده‌فرهنگ‌ها و نيز اتخاذ رويكردي مسامحه‌طلبانه دربرابر آنهاست. اما سوال كليدي اينجاست كه چرا در برخي از كشورهاي قاره‌اي و كشورهاي لاتين، شماري از افراد چند فرهنگ‌گرايي را به عنوان يك واژه و مفهوم زير سوال مي‌برند.

بسياري از انديشمندان ايدئولوژي‌هاي استراليايي، كانادايي – قسمت انگليسي زبان كانادا – و آنگلوساكسوني استفاده از واژه« Metissage» يا تلفيق نژادي را ترجيح مي‌دهند.

كوزينسكي، انسان‌شناس فرانسوي يا جامعه‌شناساني نظير وياووكا و تورن از واژه‌هايي بي‌طرف‌تر استفاده مي‌كنند، هرچند كه مضامين همگي آنها به چند فرهنگ‌گرايي شبيه بود و به همان اندازه مبهم است. در هر صورت تصور بر اين است كه در يك كشور قاره‌اي مثل فرانسه، تك فرهنگ‌گرايي، شكل غالب انديشه را تشكيل مي‌دهد.

به اين مفهوم كه در كشور فرانسه فرهنگ مسلطي وجود دارد كه ساير گونه‌هاي فرهنگي را به حوزه خصوصي رانده و مرز مشخصي را ميان عرصه عمومي و خصوصي ترسيم مي‌كند. اين ايدئولوژي، تحت لواي جامعيت و كليت، ساير خرده‌فرهنگ‌ها را به انزوا كشانده و طرد مي‌كند.

اما از نظر من حتي در فرانسه نيز ما به پايان تك‌فرهنگ‌گرايي نزديك‌ مي‌شويم. درحقيقت ما از درگيري‌هاي موجود ميان جمهوري‌خواهان و كاتوليك‌ها در قرن نوزدهم و اوايل قرن بيستم و نيز اختلافات طبقاتي ميان بورژوازي و طبقه كارگر فاصله گرفته‌ايم.

پايه‌هاي اساسي اين گونه قشربندي‌ها در فرانسه امروز به مانند ساير كشورهاي اروپايي، به طور جدي زير سوال رفته و بحران چپ در بسياري از كشورهاي اروپايي به نوعي ايدئولوژي‌هاي چندفرهنگ‌گرايي را تشديد و احيا كرده است، البته عملي كردن سياست‌هاي چندفرهنگ‌گرايي در سطح يك جامعه دشواري‌هاي فراواني را به همراه دارد.

مي‌توان با تكيه بر مضامين اصلي چندفرهنگ‌گرايي كه نشان‌دهنده احترام برابر به فرهنگ‌ها و خرده‌فرهنگ‌هاست، نابرابري‌هاي اجتماعي موجود در سطح جامعه را به نوعي توجيه كرد. درحقيقت تساهل و تسامح ابزاري براي سرپوش گذاشتن بر وجود نابرابري اجتماعي دراين جوامع است.

به همين دليل بسياري از روشنفكران و انديشمندان چپ‌گرا، انتقادهاي فراواني را به آن وارد كرده‌اند. در اينجا مي‌خواهم به مطالعه‌اي تجربي كه بنده در موسسه انگليسي وارويك پيرامون وضعيت زندانيان مسلمان در كشورهاي فرانسه و انگليس انجام دادم، اشاره كنم.

نتايج حاصل شده از مطالعات به نوعي آزاردهنده بود چراكه بسياري از زندانيان مورد مطالعه، بخشي از زيست جهان چندفرهنگي ما بودند.

بسياري از آنها به سه تا شش زبان زنده دنيا مسلط بودند، هرچند به خاطر كمبود زمان ارائه گزارش تفصيلي از اين تحقيق مقدور نيست اما بايستي به طور خلاصه بگويم كه واقعيت حضور اين افراد در درون جهان چندفرهنگي‌ ما، لزوما به معني ضرورت قدرداني از آنها و قائل شدن احترام برايشان نيست.

اگر بخواهيم از مجراي پديدارشناختي به زيست جهان اين افراد توجه كنيم، مي‌توان مشاهده كرد كه چندفرهنگ‌گرايي به شيوه‌اي تناقض‌آميز و پارادوكسيكال منجر به نوعي انزوا، تنهايي و پارانويا درميان اين افراد شده و به رفتارهاي خصومت‌بار و افراطي ختم مي‌شود.

مي‌توان اين امر را به وجود خلأ‌هاي عمده در گفتمان چندفرهنگ‌گرايي مربوط كرد. زندگي درميان ساير فرهنگ‌ها جنبه‌هاي مثبت فراواني دارد كه بنده به هيچ‌وجه منكر آن نيستم – جنبه‌هايي كه مي‌توانند موجبات تقويت حيات بشري را فراهم آورند – اما روي ديگر سكه نشان‌دهنده فضايي تاريك است.

خلأ‌هاي پرشمار موجود ميان فرهنگ‌ها، مي‌تواند منجر به نسبي‌سازي تمامي فرهنگ‌ها و هنجارها شود. اين شكاف‌هاي عميق زمينه ظهور يك ايدئولوژي افراط‌گرايانه براي ايجاد آرمانشهري فرهنگ‌زدايي شده را فراهم مي‌آورد كه اين امر به نوبه خود خطرات پرشماري را درپي دارد.

به اعتقاد من بسياري از افراط‌گرايان مسلماني كه بنده در زندان‌هاي فرانسه با آنها مصاحبه كرده‌ام، در چنين وضعيتي قرار دارند؛ آنها بالواقع در يك جهان چندفرهنگي به‌سر مي‌برند، اما قسمت تاريك چندفرهنگ‌گرايي يعني زيستن درميان چندين و چند فرهنگ مختلف به عبارتي به معني عدم حضور در هيچكدام از آنهاست.

به عقيده من چندفرهنگ‌گرايي هميشه چهره خوبي ندارد و در مطالعه آن، توجه به هر دو جنبه مثبت و منفي ضروري است.

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم آبان 1386ساعت 8:55  توسط حنا 

مقاله اى از هگل
چه كسى انتزاعى فكر مى كند؟
گئورگ ويلهلم فردريش هگل
ترجمه: صالح نجفى

يادداشت مترجم:هگل در نوشته اى با عنوان «منطق صغير» در انتقاد به رهيافت كانت در نقادى عقل محض از استعاره اى سود مى جويد كه شايد كاراترين افزار براى نقد تفكر انتزاعى باشد. او مى نويسد «شناخت پيش از شناخت يافتن همان قدر باطل است كه تصميم خردمندانه اسكولاستيكوس [نماد حكيمان مدرسى] به خوددارى از داخل شدن در آب پيش از شنا آموختن» (پيتر سينگر، «هگل»، عزت الله فولادوند، ص ۱۰۴) خوددارى از تن به آب زدن و در ضمن تلاش براى فراگيرى شنا دقيقاً همان كارى است كه ذهن در حين انتزاعى فكر كردن انجام مى دهد، براى يادگيرى شنا بايد دليرانه به آب زد، براى شناخت واقعيت (حقيقت) _ هدفى كه تفكر دنبال مى كند- بايد با شهامت خود را در سيلان آگاهى غوطه ور ساخت. تفكر انتزاعى، به تعبير هگل، نشانه «نافرهيختگى» است. اهميت اين نوشته زمانى روشن تر مى شود كه يادمان باشد در تاريخ فلسفه به ناحق، هگل را قله «تفكر انتزاعى» دانسته اند. به زعم هگل، بدترين آلودگى تن زدن از آلوده شدن به جريان واقعيت/ آگاهى يا همان جدايى «ماده» از «صورت» در منطق كلاسيك و حتى فلسفه نظرى كانت است، كارى كه ذهن هاى نافرهيخته هم براى گريز از «آلودگى» رويارويى با واقعيت مى كنند.


«فكر كردن؟ انتزاعى؟- «بلبشو!» هر كه فكر مى كند مى تواند، اين گوى و اين ميدان!» از هم اكنون مى توانم داد و فرياد آن خيانت پيشه خودفروش را بشنوم كه با آب و تاب اين كلمات را بر زبان جارى مى كند و اين نوشته را تقبيح، زيرا اين جستار بى پرده با مابعدالطبيعه سروكار خواهد داشت. آخر «مابعدالطبيعه» هم چنان كه «انتزاعى» و چه بسا خود «تفكر» نيز، كلمه اى است كه هر كه آن را مى شنود پا به فرار مى گذارد، تو گويى از آدمى مبتلا به طاعون مى گريزد.
ليكن در اين مقال راستش را بخواهيد، چنين قصد شومى را در سر نمى پرورم، چنان كه گويى مى خواهم معناى «تفكر» و «انتزاعى» را در همين مختصر توضيح دهم. براى «جهان زيبا» هيچ چيز تحمل نكردنى تر از توضيح هايى از اين دست نيست. من نيز خود تا كسى لب باز مى كند تا چيزى از اين قسم را توضيح دهد پريشان مى شوم، آخر كارد كه به استخوان مى رسد حساب همه چيز دست آدم مى آيد. به هر تقدير، توضيح معناى تفكر و انتزاعى در اين جستار كار زايدى است؛ زيرا جهان زيبا تنها از آن رو كه نيك مى داند «انتزاعى» بودن يعنى چه از آن گريزان است. كسى كه آرزوى چيزى را كه نمى داند چيست به دل ندارد، بر همين قياس نمى تواند از آن بيزارى جويد. همچنين قصد ندارم با خدعه و نيرنگ جهان زيبا را با تفكر يا با قلمرو انتزاع آشتى دهم چنان كه گويى قرار است براثر گفت و شنودى كوتاه تكليف تفكر و امر انتزاعى به تمامى روشن شود و در پايان سخن آن دو با هويت جعلى و در لباس مبدل راه ورود به جامعه را پيدا كنند و كسى هم خاطرش از ديدارشان مكدر نشود؛ حتى چنان كه انگار قرار است جامعه بى سروصدا و آرام آرام آن دو را در جمع خود بپذيرد يا چنان كه اهالى سواب مى گويند «به حريم خود راه دهد» (hereingezaunselt)، بى كه نيازى باشد راقم اين سطور آشفته به يك باره اين ميهمان ناخوانده و غريبه، امر انتزاعى را مى گويم، به كسانى معرفى كنم كه از ديرباز با او حشرونشر و البته با نامى متفاوت آشنايى داشته اند، توگويى از قديم الايام رفيق گرمابه و گلستان بوده اند.
اين گونه مجال هاى آشنايى كه با هدف تعليم جهان [زيبا] به رغم ميل باطنى اش برپا مى شوند، مرتكب اين خطاى نابخشودنى مى شوند كه همزمان با آشناسازى ميهمان مورد بحث را تحقير هم مى كنند و مهمان آب زيركاه ما هم كه مى خواهد نظر مساعد همگان را جلب كند درصدد برمى آيد با دغل بازى نام نيكى براى خويش دست و پا كند؛ ليكن اين تحقير و اين بطالت همه چيز را خراب مى كند، زيرا تعليمى را كه به بهايى سنگين صورت بسته بود نقش برآب مى كند.
به هر حال چنين ترفندى از همان آغاز محكوم به شكست است، چون موفقيتش در گرو آن است كه كليد واژه معما در ابتدا بر زبان نيايد. اما چه چاره كه آن واژه از پيش لو رفته، عنوان مقاله را نگاه كنيد. البته اگر قصد اين جستار وررفتن با چنين خدعه و نيرنگ هايى بود، اين كلمات اجازه نداشتند از همان ابتدا وارد صحنه شوند، ولى بسان آن آقاى وزير كابينه در يكى از نمايش هاى خنده دار، كلمات مورد بحث ما هم ناچارند در سرتاسر نمايش با بالاپوش روى صحنه گام بردارند. آقاى وزير هم قطعاً در پرده آخر است كه آن را از تن بيرون مى آورد و ستاره تابناك فرزانگى اش را رو مى كند. بالاپوش كلمات ما همان مابعدالطبيعه است كه البته درآوردنش تاثيرى را كه كندن پالتوى آقاى وزير به جا مى گذارد برپى ندارد: چرا كه حداكثر بر دو كلمه روشنايى مى افكند و اوج نمايش خنده دار هم آنجا است كه سرانجام معلوم مى شود جامعه خيلى وقت است خود از اصل موضوع خبر دارد. بدين سان آنچه در پايان به كف مى آيد چيزى به جز نام نيست و حال آنكه ستاره عيان شده جناب وزير بر چيزى واقعى دلالت مى كند- كيفى پرپول!
اينكه تمام افراد جامعه بايد بدانند تفكر چيست و انتزاعى كدام است، در يك جامعه خوب و خردمند امرى مسلم انگاشته مى شود و ما بى گمان در جامعه اى خوب و بخرد روزگار مى گذرانيم.۱ پس تنها يك پرسش به جا مى ماند: «چه كسى» انتزاعى فكر مى كند؟ قصد اين نوشته چنان كه پيشتر گفته آمد، آشتى دادن جامعه با اين جور چيزها نيست. اين توقع از جامعه است كه با مسئله اى پيچيده سروكله بزند، در خواستن از جامعه است كه از روى سبكسرى نسبت به چيزى غفلت نورزد كه بى گمان درخور شأن و منزلت مخلوقاتى است كه از موهبت عقل برخوردارند. قصد من اين است كه جهان زيبا را با خودش آشتى دهم، هرچند به نظر نمى رسد از بابت اين غفلت چندان دچار عذاب وجدان باشد؛ وانگهى جامعه ما دست كم در باطن براى تفكر انتزاعى احترام خاصى قائل است چرا كه آن را چيزى متعالى مى انگارد. قضيه اين است كه به روى خود نمى آورد نه از آن رو كه اين قسم تفكر را خيلى سطحى مى داند بل از آن رو كه خيال مى كند سطحش خيلى بالا است، به هيچ روى آن را بى مايه يا پيش پا افتاده تلقى نمى كند، بلكه آن را پرمايه و عالى مى شمارد؛  شايد هم برعكس، در آن به چشم يك امر خاص، يك «نوع» (Espece) ويژه مى نگرد، انگار تفكر انتزاعى به هيچ كس برجستگى يا تشخصى نمى بخشد، نه مثل لباس هاى جديد، اين نوع فكر كردن يا فرد را از جامعه طرد مى كند يا او را مضحكه عام و خاص مى كند يعنى يا بسان جامه هاى فقيرانه، يا مثل جامه هاى پرزرق و برق از مدافتاده كه يا با سنگ هاى گرانبها به سياق عهد باستان تزئين شده يا گل و بوته دوزى شده اند كه اگر هم روزى روزگارى نشان از مايه دارى داشته ديگر مدت ها است كه مانند چينى هاى قلابى خريدار ندارند.
چه كسى انتزاعى فكر مى كند؟ آدم هاى نافرهيخته نه آدم هاى فرهيخته، جامعه خوب و بخرد انتزاعى فكر نمى كند، چون اين قسم فكر كردن اصلاً كارى ندارد و حاصلى جز بى مايگى بر پى ندارد (اينكه جورى فكر كنى كه هيچ مصداقى در عالم خارج نداشته باشد)- علت اين امر نه فخرفروشى اشراف بى مايه اى است كه شأن خود را اجل از اين بحث ها مى دانند بلكه بى مايگى ذاتى اين قسم تفكر است. در جامعه ما آن چنان تعصب و احترامى دوروبر تفكر انتزاعى را گرفته است كه شامه هاى حساس حتماً در اين نكته بوى هجو يا گوشه كنايه اى خواهند شنيد؛ ليكن از آن رو كه خوانندگان هشيار روزنامه  صبح را مى خوانند مى دانند كه نگارش هجويه جوايزى به دنبال دارد و لذا من بايد زودتر از اينها با رقابت در اين عرصه يكى از آنها را به كف مى آوردم، نه اينكه از همين ابتدا عطايش را به لقايش مى بخشيدم.در اينجا براى اثبات مدعايم به ذكر چند شاهد مثال بسنده مى كنم: هر كس اين نمونه ها را به دقت از نظر بگذراند تصديق خواهد كرد كه به درستى مدعاى من گواهى مى دهند. نخست ، قاتلى را در نظر آوريد كه به سمت سكوى اعدامش مى برند. در نظر عامه مردم او قاتلى جانى است و بس. شايد برخى بانوان نازك طبع اظهار دارند كه او مردى تنومند، خوش قد و بالا و تودل برو است. عامه مردم اين اظهارنظر را وحشتناك مى يابند: «چى؟ يك قاتل تو دل برو؟ چه طور كسى مى تواند تا بدين حد شيطانى فكر كند كه قاتلى را تو دل برو بخواند؟ اى داد، لابد خود شما در خباثت دست كمى از او نداريد!» شايد كشيشى هم پيدا شود و بر اين گفته بيفزايد: «آقايان اين گواه رواج بى بندوبارى اخلاقى در طبقات بالاى جامعه است، همان كسان كه بايد از كنه امور و ضمير ابناى بشر آگاه باشند.» آن كس كه آدميان را ژرف تر مى شناسد، روند رشد و تحول ذهن جنايتكار را دنبال مى كند: او در شرح حال قاتل و در فرآيند تربيت وى پى به روابط ناجور خانوادگى بين پدر و مادر قاتل مى برد و درمى يابد كه در گذشته وقتى اين بنده خدا مرتكب خطايى كوچك شده بود با چه مايه بى رحمى و تندى او را عتاب كرده و در قلبش بذر نفرت و كين پاشيده اند و بدين سان رابطه اش را با نظام جامعه تيره وتار ساخته اند- چندان كه در اولين عكس العمل به آن از متن جامعه بيرون شده و براى دفاع از حيثيت خويش راهى جز جنايت نيافته است. شايد گروهى به شنيدن اين حرف ها لب به شكوه واكنند كه: آقا مى خواهد گناه قاتل را بشويد! اين نمونه به كنار، يادم مى آيد وقتى نوجوان بودم، فغان شهردارى از دست بعضى نويسنده ها به آسمان رسيده بود كه گروهى از اين آقايان نويسنده پاى از گليم خود درازتر كرده مى خواهند مسيحيت و تقوا را ريشه كن كنند. قضيه اين بود كه كسى پيدا شده و در دفاع از خودكشى كتابى نوشته بود؛ واى چه مصيبتى، آدم چه حرف ها مى شنود! _ بعد، كاشف به عمل آمد كه جناب شهردار از كتاب «رنج هاى ورتر جوان» [اثر گوته، در ۱۷۷۴]۲ سخن مى گفته است.
اين است تفكر انتزاعى: اينكه در وجود قاتل چيزى به جز اين واقعيت انتزاعى كه او يك قاتل است نبينى و به سبب همين يك صفت هر چيز ديگر از وجود او را كه از گوهر انسانيت نشانى دارد انكار كنى.
قضيه در محافل لايپزيگ كه در آنها افرادى با احساسات رقيق گردهم مى آيند اندكى توفير دارد. اينان چرخ بزرگى را كه قاتل محكوم به اعدام به آن بسته شده گل باران مى كنند- اين كار نيز نوعى انتزاع است، منتها در جهت عكس. راست اينكه مسيحيان انگار جريان «تصليب گل آذين»۳ را سرسرى گرفته اند يا به عبارت ديگر «گل آذين كردن صليب» را و از همين روى است كه دورتادور صليب ها را با گل مى پوشانند و مى آرايند. صليب چوبه  دار و چرخ اعدامى است كه از ديرباز تقديسش كرده اند. و بدين سان ديگر تنها يك دلالت ندارد، كسى آن را به ديده ابزارى ناشايست و شرم آور براى مجازات محكومان نمى نگرد، برعكس صليب اكنون مفهوم عالى ترين و عميق ترين شكل زهد را به ذهن متبادر مى كند و تداعى گر شورانگيزترين حالت جذبه و استغناى الهى شده است. چرخ اعدام لايپزيگ، از طرف ديگر غرق در گل هاى بنفشه و خشخاش در حكم آشتى و سازشى است كه در آثار كوتسبوئه۴ مى بينيم، يك جور مردم دارى بى سروته و ول انگار، چيزى بين رمانتيك بازى و شرارت.
در فضايى بالكل متفاوت، يك بار از حالات پيرزنى عامى كه در بيمارستان شاغل بود چيزهايى شنيدم. او صورت انتزاعى قاتل را مى كشد و بعد با عزت و احترام او را به زندگى برمى گرداند [يعنى اين كشتن و زنده كردن را با تصور انتزاعى خود از قاتل مى كند]. سر بريده قاتل را بر روى سكوى اعدام نهاده اند چنان كه خورشيد بر آن پرتو مى افكند. پيرزن به ديدن اين صحنه مى گويد: «وه! چه زيبا مى تابد خورشيد رحمت و فيض خدا بر سر اين بنده مقرب!» - آخر آدم به فرد رذل و بى سروپايى كه اوقاتش را تلخ كرده و اعصابش را به هم ريخته مى گويد: تو لايق آن نيستى كه خورشيد بر سرت بتابد. پيرزن مى ديد كه چه سان خورشيد بر سر قاتل مى تابيد و نتيجه مى گرفت كه هنوز لياقت آن را دارد. او سر بريده را از روى سكوى اعدام برمى دارد و در پرتو فيض جهانتاب خدا مى نهد و به جاى آنكه روند آشتى دادن را با گل هاى بنفشه و بلاهت رمانتيك و احساساتى گرى تكميل كند، در او به چشم بنده اى مى نگرد كه زير تابش خورشيد مورد رحمت و لطف الهى قرار گرفته است.

كلفت جوان به پيرزن مغازه دار مى گويد: تخم مرغ هايتان فاسد شده! پيرزن به تندى جواب مى دهد: چى؟ تخم مرغ هاى من؟ اين تويى كه فاسد شده اى، پوسيده اى! اين را درباره تخم مرغ هاى من مى گويى؟ تو؟ آخه بى معنى! اين پدر تو نبود كه شپش ها بدنش را در جاده ها به نيش مى كشيدند؟ اين مادر تو نبود كه با آن مردكه فرانسوى فرار كرد؟ مادربزرگ تو نبود كه در بيمارستان دولتى سقط شد؟ اجازه دهيد به جاى آن روسرى نازك يك پيرهن كامل گيرش بياد؛ ما خوب مى دانيم او آن روسرى و كلاه هايش را كجا پيدا كرده: اگر براى خاطر آن افسرها نبود، خيلى ها ديگر اين جورى كه اين روزها مى بينيم بزك نمى كردند و اگر خانم هاى بى خيال آقايان بيشتر حواس شان به خانه و خانواده بود، حالا خيلى ها بايستى گوشه هلفدونى آب خنك مى خوردند. ول كنيد تا سوراخ هاى جوراب ساق بلندش را خودش وصله پينه كند!- مخلص كلام، يك رشته نخ كامل روى لباسش باقى نمى گذارد.
خانم مغازه دار انتزاعى فكر مى كند و دختر كلفت را _ روسرى، كلاه، پيراهن و سرتاپايش را همچنان كه انگشت ها و ديگر اعضا و جوارحش را، پدرش را و كل خانواده اش را - تنها براساس جنايتى كه از او سر زده اينكه گفته: خانوم! تخم مرغ هاتان گنديده، رده بندى مى كند تو گويى او هيچ صفت ديگرى ندارد. تخم مرغ هاى فاسد شده همه چيز را درباره دختر بيچاره بى رنگ مى كند و حال آنكه افسرهاى موردنظر پيرزن مغازه دار- گرچه آدم جداً در مورد بود و نبودشان شك مى كند- به احتمال زياد چيزهاى بسيار متفاوتى در او مى ديده اند.
حال از كلفت ها بگذريم و پيشخدمت ها را در نظر گيريم. هيچ پيشخدمتى وضعش بدتر از حال و روز كسانى نيست كه براى اقشار كم درآمد جامعه كار مى كنند وانگهى هرچه جيب ارباب پرتر باشد وضع پيشخدمتش هم بهتر خواهد بود. فرد عامى از اين هم انتزاعى تر فكر مى كند. او وقتى خود را با نوكرها مقايسه مى كند ژست آدم هاى اشراف زاده را مى گيرد و رابطه خود را با او تنها از آن حيث كه طرف نوكر است تحريف مى كند. يعنى دو دسته به همين يك صفت يا محمول مى چسبد و بس. در ميان فرانسويان حال و روز پيشخدمت ها از همه بهتر است. اشراف زاده با پيشخدمت خويش رفتارى خودمانى دارد، نوكر فرانسوى دوست ارباب خويش است. وقتى با هم تنها مى شوند عموماً نوكر است كه در گفت و گو را باز مى كند: نمايشنامه «ژاك و اربابش» ديدرو را نگاه كنيد. ارباب تنها انفيه دان و گرد توتونش را برمى دارد و ساعت را نگاه مى كند و اجازه مى دهد نوكر به همه چيز سركشى كند. اشراف زاده مى داند كه نوكر چيزى بيش از يك نوكر نيست ولى خب آخرين خبرها و دخترهاى شهر هم دستش است و كلى نظر و پيشنهاد خوب هم در سر دارد. او از پيشخدمتش درباره اين جور چيزها سئوال مى كند و پيشخدمت هم به احتمال آنچه را درباره اين سئوال ها مى داند بر زبان مى آورد. البته رابطه نوكر و ارباب فرانسوى بدين جا ختم نمى شود. پيشخدمت مى تواند خود موضوعى را پيش بكشد و باب بحث از آن را بگشايد. مى تواند آرا و عقايد خاص خودش را داشته باشد و بر آنها پاى بفشارد و تازه وقتى ارباب چيزى مى خواهد كافى نيست يك دستور خشك و خالى صادر كند. او بايد با بحث و استدلال پيشخدمت را مجاب كند و متقاعدش كند كه نظرش به راستى برترى دارد.
در ارتش هم چنين تفاوتى به چشم مى خورد. در ارتش اتريش سرباز [صفر] را مى توان كتك زد، او را لاتى بى سر و پا (Canaille) مى شمارند؛ چون هر كسى از حق انفعالى كتك خوردن نصيب برده لاجرم لاتى بى سر و پا است(!) بدين قرار سرباز صفر براى افسران ارتش «انتزاع» سوژه اى كتك زدنى است كه موى دماغ افراد متشخص و عالى رتبه محسوب مى شود. يعنى هر آن كس كه لباس فرم ارتش را بر تن دارد و با خود شمشير حمل مى كند (port depee) و اين است كه كار افراد را گاهى به معامله و توافق با شيطان مى كشاند.
پى نوشت ها:
۱- اينكه هگل از «جهان زيبا» و «جامعه خوب» سخن مى گويد شايد از آن رو است كه فكر مى كرد جامعه به تعبير خودش ارگانيك يا اندام وار عصر او حركت ديالكتيكى تاريخ را به پايان رسانده است. همين امر بسيارى را بر آن داشته تا هگل را متهم به خوش باورى يا سازش كارى با دولت وقت كنند، گو اينكه متن «جستار» وى نشان از بدبينى و ديدگاه نقاد و سخت گير هگل راجع به وضع و حال جامعه اش دارد.م
۲- «رنج هاى ورتر جوان» را گوته در ۲۵ سالگى و در قالب رمانى نامه گونه نگاشت. مايه الهام او انتحار وكيلى جوان به نام يروزالم در لايپزيگ بود. او اين داستان عالى را پس از مطالعه دقيق گزارش هاى به جا مانده از شكست هاى اجتماعى پى در پى يروزالم، عشق ناكام وى، پايان نابهنجار و نافرجام و مراسم فقيرانه تدفين وى نوشت كه جملگى بر او سخت اثر گذاشته بود. تى. جى .ريد «رنج هاى ورتر جوان» را در رديف رساله «در باب خودكشى» هيوم قرار مى دهد (بنگريد به تى. جى. ريد «گوته» احمد ميرعلايى، صص ۳۰-۲۵). م
۳- «Rosicrucianism» به جريانى غريب در تاريخ مذهب كاتوليك اطلاق مى شود كه با الهام از آرا و اصول «انجمن اخوت روزى كروسيان» شكل گرفت. انجمن ياد كرده با تلفيقى از خرافه هاى ماوراءالطبيعه آئين قبالاى عرفان يهود و تعاليم اشراقى تئوسوفى به رهبرى نجيب زاده اى آلمانى به نام كريستيان روزن كرويتس در اوايل قرن ۱۵ ميلادى بنياد شد و در قرن ۱۷ رونق و رواجى دوچندان يافت. روزن كرويتس خود گرايش هاى ضد پاپ سالارى داشت. متفكران نامورى چون دكارت و لايب نيتس كوشيدند تا اصالت اين جريان را زير سئوال برند اما كارشان بى ثمر ماند.م
۴- (۱۸۱۹-۱۷۶۱) Kotzebue نمايشنامه نويس آلمانى هم عصر هگل كه حدوداً يك دهه پس از مقاله هگل و انتقاد تند هگل بر وى به ضرب چاقوى يكى از دانشجويان متعصب الهيات آلمانى جان باخت. م
منبع:
Wer denkt abstrack?
Kaufmann, Walter. (Hegel: Texts and commentary). Anchor Books, 1966 pp.113-118
+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1386ساعت 21:10  توسط حنا 


حتماً در زندگى تان روزهايى را به ياد مى آوريد كه در يك مهمانى يا در رستورانى در مسير مسافرت ناچار شويد غذايى نام آشنا و تكرارى سفارش دهيد. ترديد ندارم در اين رويدادها، حتماً دقايقى بوده است كه پس از خوردن چند لقمه از همان غذاى نام آشنا از طعم و مزه تازه آن احساس شگفتى كرده و سپس آن را تا آخر و با ميل تمام نوش جان كرده ايد. وقتى خوب دقت كنيد، مى بينيد آشپز همان غذاى تكرارى توانسته است با تركيب مناسب تر و ابتكارى تر و با افزودن برخى ادويه جات طعم تازه اى به آن غذاى مشهور بدهد.
براى نگارنده كه در سال هاى اخير شاهد انتشار صدها كتاب، مقاله و يادداشت از نويسندگان داخلى و خارجى درباره موضوع جهانى شدن بوده و هستم، خواندن كتاب «برندگان و بازماندگان جهانى شدن» لستر تارو با احساس همان كسى كه ناچار است غذاى تكرارى بخورد شروع شد، اما با كمال ميل و اشتياق تا آخر آن را خواندم. اكنون و پس از خواندن كتاب ياد شده كه مسعود كرباسيان رئيس كل گمرك ايران و چهره آشناى اقتصادى كشور  آن را ترجمه كرده، احساس خوبى دارم. وقتى دوست ارجمندم آقاى يوسفى علاقه نشان داد تا يك كتاب را براى انتشار در صفحه كتاب روزنامه شرق معرفى كنم، به ياد «برندگان و بازندگان جهانى شدن» نوشته لستر تارو افتادم. خواندن كتاب جذاب تارو با ترجمه خوب مسعود كرباسيان براى همه كسانى كه علاقه مند به مباحث اقتصاد سياسى اند مى تواند مفيد باشد. چرا مى گويم همه افراد؟ چون در ايران نيز- مثل اكثر كشورهاى دنيا- جهانى شدن مخالفان و موافقانى دارد كه هركدام با استناد به برخى جنبه هاى اين پديده طرفدار يا مخالف آن شده اند. در همين چند ماه اخير يك گروه سياسى كشور بارها به اقتصاددانانى مثل مسعود نيلى كه پژوهش ارزشمند استراتژى توسعه صنعتى را با كمك همفكرانش انجام داده است اتهام آمريكايى بودن زده اند. چرا؟ چون تصور آنها اين است كه جهانى شدن يك برنامه از پيش تعيين شده با اجزايى كاملاً شناخته شده است كه رهبرى آن در اختيار صاحبان شركت هاى چندمليتى است و استراتژى توسعه صنعتى به مثابه يك پژوهش در همان راستا انجام شده است. اين همان چيزى است كه لستر تارو در كتاب ارزشمندش آن را نفى مى كند و مى گويد: «جهانى شدن شبيه برج بابل در كتاب مقدس است. بناى اقتصاد جهانى آغاز شده است. بعضى ها با آن موافق و بعضى ها مخالفند. اما هيچ كدام دقيقاً نمى دانند كه اين پديده چيست؟ اين برج بابل اقتصادى بدون مجموعه اى از نقشه هاى ساختمانى در حال احداث است. حتى نقشه هاى معمارى مورد نياز در دست طراحى نيست... بازارها اما خود به خود معيارهاى ساختمانى لازم را برقرار مى كنند.»
•فرازهايى از كتاب
يك راه متعارف براى معرفى كتاب اين است كه فصل هاى گوناگون آن را براساس صفحات آن معرفى كرده و علاقه مندان را به محتواى آن كتاب آشنا سازيم تا در صورت تمايل آن را بخوانند. اما در اين معرفى به جاى كار متعارف سعى مى شود فرازهايى از كتاب را يادآور شويم:
•مك دونالد: خوردن يا نخوردن
لستر تارو، اقتصاددان آمريكايى _ همانند اكثريت نويسندگان آمريكايى _ به جاى پيچيده كردن مسائل در ميان عبارات و اصطلاحات و مفاهيم خاص روشنفكران، بسيار ساده سخن مى گويد تا بتواند خواننده را گام به گام به ژرفاى موضوع موردنظر هدايت كند. كتاب برندگان و بازندگان جهانى شدن لستر تارو اين مزيت را حفظ كرده است. وى به شيوايى تمام مى گويد: «شما مى توانيد مك دونالد بخوريد يا نخوريد، «اما هميشه كسانى در دنيا هستند كه مك دونالد مى خورند.» لستر تارو با اين مثال به اين نتيجه مى رسد كه «كسانى كه در اقتصاد جهانى شركت ندارند، نبايد نگران از بين رفتن اقتصاد ملى خود باشند. آنها نگرانى بسيار بزرگترى بايد داشته باشند. تصميم آنها براى عدم مشاركت ممكن است در واقع تصميم براى فقير ماندن باشد. خيلى ها همين الان بحث مى كنند كه يك اقتصاد ملى منزوى موفق همين حالا هم وجود خارجى ندارد.»
وى با شرح تحولات كمى اقتصاد كشورهاى مختلف با ارائه آمارهاى در دسترس مى نويسد: «در دهه ۱۹۹۰ كشورهاى شركت كننده در جهانى شدن هر سال پنج درصد رشد را تجربه كرده اند، درحالى كه سرانه توليد ناخالص داخلى كشورهايى كه در جهانى شدن مشاركت نكرده اند كاهش يافته است.»
•آبراهام لينكلن و ديل كارنگى
كتاب برندگان و بازندگان جهانى پر است از نام افراد و اشخاص سياسى، اقتصادى كه هر كدام به نوعى در گذشته كارهايى كرده اند كه نامشان در تاريخ حفظ شده است و همين از جذابيت هاى كتاب است.
لستر تارو در بخشى از كتابش به مقايسه آبراهام لينكلن و ديل كارنگى كه اولى رئيس جمهور و دومى يك صنعتگر آمريكايى است، مى پردازد. وى نوشته است: «بيشتر آمريكايى ها ممكن است اسامى روساى جمهور كشورشان در نيمه دوم قرن ۱۹ از لينكلن تا روزولت را به خاطر نياورند، اما آنها حتماً نام راكفلر، ايستمن، كارنگى و مورگان را كه كارخانه داران بزرگ بوده اند به ياد دارند، زيرا اين گروه اخير موجب شدند اقتصاد آمريكا از انگليس سبقت بگيرد.» لستر تارو با اين يادآورى اين نكته مى نويسد كه اكنون روساى جمهورى كشورها نيستند كه پيشتاز جهانى شدن اند، بلكه اين كارخانه داران، بانكداران و بازرگانان موفق اند كه دنيا را به هم گره مى زنند. دقت در جامعه خودمان مى تواند نكته سنجى درست و دقيق لستر تارو را به خوبى مشاهده كنند. كافى است سرى به بازارهاى ايران بزنيد: نام سامسونگ، هيونداى، دانيلى، سل، توتال را در بخش هاى مختلف مى بينيد، اما نامى از رئيس جمهور كره، فرانسه و... نيست.
جهانى شدن به زعم لستر تارو توسط توليداتى در دنيا انجام مى شود كه آرام و قرار ندارد و از يك كشور به كشور ديگر سرازير مى شوند.

•لوپن فرانسوى
برخى در ايران و برخى ديگر از كشورها فضا را گونه اى جلوه مى دهند كه گويا مخالفان جهانى سازى اقشار فقيرى اند كه مى ترسند با ورود كالاهاى صنعتى بيكار شوند، اما لستر تارو در كتاب خود مى نويسد: «هايدر در اتريش، لوپن در فرانسه، كيا ارسگارد در دانمارك، فورتوين در هلند (كه به قتل رسيد)، لدمس بلوك در بلژيك و بلوشر در سوئيس كه وعده متوقف كردن مهاجرت را به مردم خود دادند همه از مخالفان جهانى شدن اند.» لستر تارو در كتاب ارزنده خود نشان مى دهد كه مخالفان جهانى شدن عموماً در ميان كشورهاى توسعه يافته صنعتى اند كه بيم دارند ورود نيروى انسانى از كشورهاى ديگر موفقيت آنها را به خطر اندازد.
وى مى نويسد: «فريادهاى مخالفان جهانى شدن فقط نشان مى دهد آنها خشمگين هستند. اما به هيچ وجه به روشنى نشان نمى دهد كه خواست آنها چيست؟ آيا خواهان برگشت به گذشته هستند يا پيشروى به سوى آنچه نمى دانيم چيست؟ در سال ۲۰۰۲ همايش اجتماعى جهانى در برزيل تشكيل شد- يك همايش ضد جهانى شدن كه شركت كنندگان براى مقابله با آنچه همايش اقتصادى جهانى طرفدار جهانى شدن تلقى مى كردند كه در داووس برگزار مى شد در آنجا گرد آمدند- اين اجلاس كه براى «جايگزين هاى مثبت تشكيل شده بود، پس از سه ساعت بحث هيچ جايگزين مثبتى براى ارائه نداشت.»
لستر تارو در كتاب خود مخالفان جهانى شدن را به «مخالفان مذهبى، مخالفان چپ گرا و مخالفان راستگرا» تقسيم بندى كرده و درباره مخالفان مذهبى مى نويسد: «بوداييانى كه در راه آهن زيرزمينى توكيو گاز اعصاب رها مى كنند، هندوهايى كه مسجدهاى مسلمانان را در هندوستان تخريب مى كنند، مسيحيانى كه ساختمان هاى دولتى در اوكلاهما را تخريب مى كنند، يهوديان افراطى كه نمازگزاران مسلمان را به مسلسل مى بندند، دقيقاً مى دانند كه چه مى خواهند و چرا مخالف جهانى شدن هستند. آنها خواستار ايجاد آرمان شهرى دينى در منطقه خود هستند...»
•خطرهاى واقعى
فصل پنجم كتاب لسترتارو به «خطرهاى واقعى براى برج جهانى» اختصاص دارد. در اين بخش از چين، تروريسم، سقوط دلار و ناديده گرفتن حقوق مالكيت معنوى به عنوان خطر هاى واقعى براى جهانى شدن نام برده شده است.
تارو مى نويسد: «... كاهش ارزش دلار رويداد احتمالى نيست، چيزى است كه رخ خواهد داد. قانون محاسبات مالى نشان مى دهد هيچ كشورى نمى تواند تا ابد كسرى تجارى زيادى داشته باشد. براى پرداخت كسرى تجارى سال جارى و پرداخت بهره و سود وام هاى گذشته بايد استقراض كرد. با تداوم كسرى تجارى، استقراض افزايش مى يابد. از نظر رياضى نقطه اى مى رسد كه در آن بقيه كشورهاى دنيا پول مورد نياز را يا نمى توانند قرض كنند يا تمايل به اين كار ندارند... نتيجه كار ساده است: آنچه بايد رخ دهد، رخ خواهد داد. دلار بايد افت كند...»
•نابرابرى اقتصادى
نابرابرتر شدن درآمد ميان كشورها يكى از مهمترين دلايل مخالفان جهانى شدن است. پيش بينى مخالفان جهانى شدن اين است كه نابرابرى درآمدى افزايش مى يابد. تارو در كتاب ارزشمند خود اين موضوع را در كانون توجه قرار داده و مى نويسد: «تاثير جهانى شدن بر نابرابرى به چگونگى اندازه گيرى نابرابرى- مذكر مونث، طبقه بالا در برابر طبقه ميانى، طبقه ميانى در برابر طبقه پايين، فرد در مقابل خانواده، با ثروت در مقابل درآمد- بستگى كامل دارد. اگر به اختلاف درآمد بين كسانى كه تحصيلات بالايى دارند و كسانى كه تحصيلات كمى دارند نگاه كنيم بدون ترديد درست است، اما علت اصلى آن جهانى شدن نيست. عامل اصلى نابرابرى فزاينده جابه جايى تمركز بر مهارت به انقلاب صنعتى سوم است...»
•مدير دانش ارشد
يكى از فرازهاى جذاب كتاب تارو فصل نهم و جايى است كه وى به طرح موضوع «مدير دانش ارشد» و جست وجوى جهانى براى اين افراد مى پردازد. وى مى نويسد: «اقتصادهاى كنونى با ۲ انقلاب همزمان مواجه شده اند. اقتصادها ديگر نظام هاى بدون اشكال و پيش بينى پذير نيستند كه در امتداد مسير شناخته شده اى پيش مى روند...» وى سپس در اين باره توضيح مبسوط داده و يادآور مى شود: «در اقتصاد جهانى مبتنى بر دانش كه در حال توسعه است وظيفه مدير دانش ارشد كمك به كسب برترى از طريق اطلاع از اين موضوع است كه برترى در كجا يافت مى شود... شغل مدير دانش ارشد شبيه رئيس سازمان هاى اطلاعاتى است. فقط مدير دانش ارشد به جاى ارائه صادقانه و غيرمعترضانه اطلاعات محرمانه درباره قدرت هاى خارجى، اطلاعات صادقانه را درباره فناورى و رابطه  آن با اقتصاد و جامعه ارائه مى كند... سرانجام هر شركتى يك مدير دانش ارشد لازم خواهد داشت، شركت هايى كه زودتر اين كار را انجام دهند به برترى رقابتى دست پيدا مى كنند...»

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم فروردین 1385ساعت 21:15  توسط حنا 

گفت وگو با فرانسوا ويرگان برنده جايزه گنكور ۲۰۰۵
وسواس فكرى
 

برخلاف انتظار بسيارى از منتقدان فرانسوى كه ميشل اولبك، مطرح ترين نويسنده معاصر فرانسه را كه آثارش به بسيارى از زبان ها ترجمه شده است، برنده گنكور ۲۰۰۵ مى دانستند، فرانسوا ويرگان با رمان «سه روز در خانه مادرم» اين جايزه را به خود اختصاص داد.فرانسوا ويرگان متولد ۱۹۴۱ در بروكسل است. در هفده سالگى به گروه «كايه دو سينما» پيوست و چندين فيلم كوتاه ساخت و اولين رمانش، «دلقك»، در سال ۱۹۷۳ برنده جايزه روژه نيميه شد، بعدها او علاوه بر ساخت پنج فيلم بلند، رمان هاى متعددى نوشت كه مهمترين شان «زندگى يك نوزاد» و «جنون يك بوكسور» (برنده جايزه رونودو ۱۹۹۲) بودند. ويرگان در سال ۱۹۹۷ با رمان «فرانز و فرانسوا» به موفقيت چشمگيرى نايل آمد. او در اين رمان روابط پرتنشى را يادآورى مى كند كه با پدرش داشته است، پدرى كه خودش نويسنده اى بسيار كاتوليك و منتقد رمان بود. پس از هشت سال سكوت، فرانسوا ويرگان در سال ۲۰۰۵ همزمان دو رمان به چاپ رساند: «سالومه» كه در واقع اولين رمان اوست و «سه روز در خانه مادرم»، رمانى كه قرار بود در سال ۲۰۰۰ چاپ شود. گفت وگوى زير در سپتامبر ۲۰۰۵ به عمل آمده است، حدوداً دو ماه قبل از اعلام برنده گنكور در سوم نوامبر.
•«سه روز در خانه مادرم» بالاخره چاپ شد، همزمان با رمان اول تان «سالومه» كه سى و شش سال پيش آن را نوشته ايد و هرگز چاپش نكرده بوديد.
ديدن رويارويى دو نويسنده كه هم اسم من اند و يكى شان به سن پدر ديگرى است، خيلى جذاب است. واقعاً هاج و واج مى مانم وقتى مى شنوم مى گويند كه من امروز قادر به نوشتن «سالومه» نيستم و اين كتاب به نوعى مكمل رمان «سه روز در خانه مادرم» است.
•چرا اينقدر منتظر مانديد؟ همه انتظار داشتند «سه روز در خانه مادرم» پنج سال پيش چاپ شود ولى شما هر سال از چاپ آن امتناع مى كرديد...
من در ژوئن ۲۰۰۰ براى اولين بار از اين رمان حرف زدم. مردى پنجاه ساله به خانه مادرش برمى گردد، خانه اى كه قبلاً تعطيلاتش را در آن مى گذراند. آنجا، شروع مى كند به جست وجو و كاويدن و همين امر باعث به وجود آمدن يكسرى فلاش بك مى شود. مادر فقط يك كاتاليزور است، يك شخصيت فرعى، سياهى لشگر. قرار بود كتاب در سپتامبر ۲۰۰۰ منتشر شود ولى تا آن موقع نتوانستم تمامش كنم، فقط يك عنوان برايش پيدا كردم: سه روز در خانه مادرم. خيلى ها درباره كتاب با من حرف مى زدند و من مى ديدم كه چيزى كه مى خواهم بنويسم برخلاف انتظار آنها است؛ آنها مى خواستند كه مادر شخصيت اصلى رمان باشد و بعد صراحتاً كتابى درباره مادرم از من مى خواستند، حتى اگر يك رمان نباشد. بايد توضيح مى دادم كه اين كتاب واقعاً درباره مادرم نيست و من فقط كمى از او الهام گرفته ام مثل تمام نويسنده ها كه از بخشى از زندگى شان الهام مى گيرند و بالاخره اينكه اين رمان يك اتوبيوگرافى نيست. شخصيت طرح اوليه من، پسرى سردرگم و افسرده بود كه كم كم توسط مادرش از بين مى رفت! توصيف شخصيت مادر راحت تر از شخصيت پسر است. برايم خيلى عجيب است كه مى شنوم مى گويند كه من منتظر بودم مادرم بميرد تا كتابم را تمام كنم. او در ماه ژوئيه ۹۱ سالش بود و عجله داشت كتابم را بخواند.
•پس شما وقتى از اين كتاب حرف مى زديد، يك سطرش را هم ننوشته بوديد؟
به نوعى، نه، حتى يك سطر، ولى به صفحات بى شمارى تكيه مى كردم كه نوشته بودمشان بى آنكه بدانم قرار است در كدام كتاب باشند. وقتى براى اولين بار توى جلسه اى كه ناشرم در استراسبورگ با كتاب فروش ها ترتيب داده بود، از اين كتاب حرف زدم، فهميدم كه چه جور رمانى خواهد بود و چطور تمام خواهد شد. آن موقع، ژوئن ۲۰۰۰ بود و به خودم مى گفتم در ژوئيه يا اوت همان سال تمامش مى كنم. بعد تمام اتفاقات زندگى ام باعث شد كه نتوانم آن تابستان طورى كه پيش بينى كرده بودم بنويسم، يعنى سيزده ساعت در روز. با اين همه مى دانم كه مى توانم كاملاً سريع بنويسم.
•شما طى سى سال فقط يازده كتاب منتشر كرده ايد...
طى دهه هفتاد، مشغول كار ديگرى بودم. فيلم مى ساختم. مردم اغلب گمان مى كنند كه من اول فيلم مى ساختم و چون فيلم هايم اكران نشدند (نمى خواهم قصه ورشكستگى تهيه كننده هايم را برايتان تعريف كنم)، به ادبيات رو آوردم. ولى من هر دو كار را با هم انجام مى دادم. طى پانزده سال گذشته، كمتر كتاب منتشر كرده ام، درست است. من دوست دارم درباره كتابى كه مى خواهم بنويسم روياپردازى كنم. مى توانم ماه ها روزى هشت ساعت پشت ميزم بنشينم بى آنكه هيچ كارى انجام بدهم.
•واقعاً؟ هيچ كارى؟
از لغت نامه ها استفاده مى كنم، ده بار يك پاراگراف را مى نويسم و هر بار بيشتر از پيش به نظرم بى مصرف مى آيد، خودم را وادار به نشستن مى كنم، ظاهراً هيچ اتفاقى نمى افتد جز اينكه من در حال نوشتن يك كتاب هستم، اين چيز كمى نيست.
•با وجود اين، چيزهايى يادداشت مى كنيد؟
گاهى وقت ها خيلى زياد! براى تمام كردن «سه روز در خانه مادرم» ميان يادداشت هايم غرق شده بودم. اوايل ،۲۰۰۵ يادم آمد كه در سال ۲۰۰۲ بخشى از رمان را نوشته بودم كه به نظرم خوب نيامده بود. ده روز بين تل كاغذهايى كه آپارتمانم را اشغال كرده بودند، دنبالش گشتم و فقط طرح اوليه اش را پيدا كردم. كل آن بخش را دوباره نوشتم. اميدوارم بهتر از كاغذهاى گم شده باشد.
•حقيقت دارد كه شما مى توانيد چاپ كتاب را در لحظه آخر متوقف كنيد، حتى پس از آنكه دست نوشته تان را به ناشر تحويل مى دهيد؟
من نوعى وسواس فكرى دارم كه هميشه مثل يك ساديسم آزارم مى دهد. ساديسمى از نوع ساديسم مردى كه به بزش ذره ذره علف مى دهد. بخشى از من هميشه موفق مى شود درست در لحظه آخر متقاعدم كند كه كتابى كه به زودى درمى آيد، هنوز تمام نشده است. مادرم روى ديوار اتاقش پوستر تبليغى يكى از كتاب هايم به اسم «مرتاض» را زده بود كه هيچ وقت چاپ نشد. در واقع اين عنوان اوليه رمان «فرانز و فرانسوا» بود كه سه سال بعد چاپ شد. در سال ۱۹۸۵ يا ،۱۹۸۶ گاليمار پوستر ديگرى چاپ كرده بود كه در آن عكس من كنار عكس نويسنده هاى ديگرى بود كه آن سال رمانشان چاپ مى شد، من آن سال كتابم را ندادم ولى پوستر همه جا پخش شد.
•حتى در پرونده مطبوعاتى شما به مقاله تحسين آميز منتقدى برمى خوريم كه درباره يكى از كتاب هاى شما نوشته است، كتابى كه هرگز وجود نداشته است، خبرش را داده ايد ولى باز هم به ناشر تحويل نداده ايد...
يك نفر درباره يك كتاب چاپ نشده ام بهم گفت: «هنوز كتابتان را نخوانده ام، ولى آن را خريده ام.»
•چرا كتابى را كه نوشته شده و مى تواند همان طور كه هست در بيايد، دوباره مى نويسيد؟
«سه روز در خانه مادرم» صادقانه بگويم، كتابى است كه نمى توانستم تمامش كنم. در يك حالت افسردگى تمامش كردم، نوعى افسردگى و دلتنگى ولى نه تا حدى كه به چشم بيايد. با اين كتاب، از چند مرحله نااميدى و دلسرى گذشتم. هيچ وقت كتابى كه مى خواستم نبود. برايم لحظات دردناكى بود. اشتباه فكر مى كنند كه من يك وسواسى بزرگم كه صفت ها را وزن مى كنم و هميشه در حال تصحيح زمان هاى منسوخى مثل ماضى بعيد التزامى هستم. مسئله اين نيست. من به اين دليل دوباره مى نويسم كه عبارت ها و بخش هاى كتاب تازه بمانند و خيلى ساده به اين خاطر كه بهترين باشند، در هر حال به نظر من خيلى از فصل ها را پنج يا شش بار نوشتم، اين به نظرم كمترين كار ممكن است.
•چرا؟
چون با اين كار مى توانم به تازگى طرح اوليه برسم.
•ولى اين كار تمامى ندارد! در «سه  روز در خانه مادرم» قهرمان شما، نويسنده اى به نام ويرگراف مى گويد: «وقتى او نوشته هايش را بازخوانى مى كرد، هميشه مايوس مى شد»...
بله، اين كار تمامى ندارد. نوعى شكنجه است. پنج سال صرف دو رمان آخرم كردم. وقتى به چاپ مى رفتند، حس مى كردم از زندان بيرون  آمده ام، درد و رنجم از بين رفته است. از طرفى «سالومه» لذت باورنكردنى اى بهم داد: نوشتن اين كتاب، يك ماه عسل بود.
•كى تصميم داريد اين روند دوباره نويسى و انتشار را متوقف كنيد؟
گاهى وقت ها مشكلات مالى پيش مى آيد... در اين اواخر بيشتر ماموران اجرا را ديده ام تا ناشران. به لطف پرداخت هاى على الحساب زندگى مى كنم. هرازچند گاهى، بايد يك كتاب بيرون داد.
منبع: Lire، سپتامبر ۲۰۰۵
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1385ساعت 20:2  توسط حنا 

تاملى درباره رمان آلبوم خاطرات اثر هانس هرلين
داستان مردى كه قاتلش را نكشت
 

آلبوم خاطرات
هانس هرلين
ترجمه: عباس پژمان
نشر افق
چاپ اول- ۱۳۸۴
تعداد:۲۲۰۰نسخه
قيمت:۳۹۰۰ تومان


رمان اروپايى در كلى ترين و آشكارترين تعريف رمانى است كه در آن ما با روايت يا روايت هايى از انسان يا انسان هايى روبه رو مى شويم كه روح تاريخ زده، گذشته نگر و شايد كمى ساكن زندگى  اروپايى بر ذهن شان سايه انداخته است. اين تعريف به خصوص در چند دهه اخير اهميت دوچندانى يافته زيرا نوع زندگى اروپايى باعث شده تا رمان اروپايى به مولفه هاى مذكور نزديك تر شود. زندگى اى كه به خصوص در اروپاى مركزى شاهد مبارزه غيرعلنى ذات تمدن و ذهنيت اروپايى با نمونه ها و رقباى آمريكايى و غيراروپايى خود است. به همين دليل رمان اروپايى اغلب فاقد روايت هاى پرضرباهنگ و هيجان رقباى خود بوده و همين امر باعث شده تا مخاطب خاص خود را داشته باشد. رمان اروپايى يك سنت است، سنتى كه در طول بيش از دويست سال از حيات خود مدام در حال پرسشگرى و توجه به فراز و فرودهايى بوده كه زندگى انسان خود را دستخوش تحول كرده است. اين حالت، رمان اروپايى را به شكل مرجع و عام شناسايى براى فهم تجربه مدرنيته اروپايى در روزها و سال ها و دهه هاى مختلف كرده است. اين رمان بعد از سال هاى اوج خود كه در دوره بين ۱۸۵۰ تا ۱۹۵۰ بود، به واسطه ركودهاى فكرى و سردرگمى  اى كه انسان اروپايى را در خود فرو برد، افول كرد. اين جريان همچنين شاهد تولد رقبايى چون رمان آمريكاى لاتين و داستان آمريكاى شمالى بود. بنابراين حكومت مطلق رمان اروپايى بر ادبيات جهان از بين رفت، اما سنت اين رمان به شكلى بوده و هست كه هنوز هم هر رمان موفق اروپايى حاوى و داراى ساختار و نگاهى نو و عميق به وضعيت انسان خود است. رمان «آلبوم خاطرات» نوشته هانس هرلين آلمانى چنين رمانى است. اثرى كه با اتكا به روزگار سپرى شده يك عكاس كه به سال هاى پايانى عمرش نزديك مى شود، شكوه يك گذشته پرماجرا را به تصوير مى كشد. از هانس هرلين هيچ نمى دانم ولى از حال و هواى رمان او برمى آيد كه وابسته به سنت نويسندگان آلمان بعد از جنگ دوم جهانى است. نويسنده اى با قدرت قصه گويى مثال زدنى و ذهنى كه در ساختار خود هنوز به دنبال گونه اى اومانيسم فراموش شده اروپايى است. يك تراژدى نويس درخشان كه در رمان آلبوم خاطرات مى تواند تصويرى از يك قهرمان از پاى افتاده را بدون اغراق در شكست هايش به دست دهد. رمان آلبوم خاطرات را دكتر عباس پژمان به فارسى برگردانده است و نشر افق هم آن را در زيرمجموعه ادبيات امروز خود با قيمت ۳۹۰۰ تومان به بازار عرضه كرده است.
۱- بازگشت بومى: همان طور كه گفتم، رمان آلبوم خاطرات روايت روزگار يك عكاس آلمانى در سال ها و دهه هاى بعد از جنگ دوم است. عكاسى كه حال در روزگار پايان ميانسالى با پيشنهاد وسوسه كننده  اى براى كشتن مردى روبه رو مى شود كه در روزهاى جنگ معشوقه اش را از پاى درآورده است. اين اتفاق موجب شكل گيرى يك فلاش بك طولانى به سال هاى كودكى، نوجوانى و جوانى عكاس شده و او در اين حركت بسيارى از آدم هاى ديگر را نيز روايت مى كند. آدم هايى كه در طول چند دهه زندگى اش در كنار او حضور داشته اند و ويژگى هاى منحصر به فردى در سرنوشت و خلق و خوى شان ديده مى شود... قصه رمان آلبوم خاطرات قصه آنچنان نو و بكرى نيست اما نويسنده آن يعنى هانس هرلين، به دليل توجه و استعانت از همان سنت رمان اروپايى، مى تواند مجموعه اى از اندوه ها و افسوس ها را در ساختار روايى اش بگنجاند و تصويرگر انسانى شود كه يك عمل- قتل يك افسر نازى سالخورده- نيازمند بازخوانى و طرح طولانى خاطراتش است.
اين نياز به بازيابى دوباره تصاوير از دست رفته، هم شكلى ساختارى با آراى نويسنده اى چون ميلان كوندرا دارد. به واقع هرلين مانند كوندرا، گذشته و يادآورى تكه هاى مختلف و گوناگون آن را در راستاى تحمل پذير جلوه دادن هستى درون متنى خود مى داند. قهرمان او مانند اغلب قهرمان هاى كلاسيك  حاوى يك راز است و از سويى ديگر مى كوشد تا با خوانش خاطراتش، چنان توجيه عاطفى و انسانى اى بيابد تا بتواند، قاتل، معشوقه خود را از بين ببرد. اما اين رويكرد عاطفى و بازخوانى گذشته هاى مكرر و مختلف او را به سمت عقلانيت و تراژدى زندگى اروپايى هدايت مى كند. در اين مرحله است كه گذشته و خاطرات از يكديگر جدا شده و هر دو معنايى مستقل و خاص به خود مى گيرند. اين اتفاق يكى از درخشان ترين ويژگى هاى معنايى اين رمان اروپايى است. به اين شكل كه گذشته كوندرايى رمان به دليل وابستگى بيش از حد به حال شخصيت، از هيئت يك زمان مستقل خارج شده و در ادامه آن قرار مى گيرد. به واقع مى توان اين طور گفت كه براى قهرمان هرلين، گذشته در معناى سپرى شدن و تمام شدن يك دوره زمانى خاص و تعريف شده نيست، بلكه به دليل باقى ماندن روح شخصيت در آن دوره زمانى و عدم تطبيق او با روزگار جديدش، هنوز يك زمان زنده به حساب مى آيد. پس براى قهرمان هانس هرلين گذشته به مفهوم كلاسيك اش وجود ندارد و هر آنچه كه ما از آن به نام و معيار گذشته تلقى مى كنيم، حال مداوم ذهنى اين عكاس بداقبال است. در كنار اين وضعيت غيرمتعارف، تصاوير و روايت هايى وجود دارند كه هم شكلى ملموسى با مفاهيم خاطرات پيدا مى كنند. به واقع «خاطره» يا تثبيت تصوير يا تصاويرى كه در زمانى ديگر آن را در ذهن جاى داده ايم، امرى جعلى و كاذب است. به رغم ساختار رمان هانس هرلين، خاطرات در ظرف زمانى اى به نام گذشته جاى ندارند، بلكه به دليل مانايى و تداوم حضورشان امورى هميشگى هستند كه قراردادى به نام مبدأهاى زمانى به آنها شكلى از گذشته را مى دهد. پس سازمان رمان در اين مفهوم به گونه اى است كه زمان گذشته در معنا و مسير حال قهرمان قرار گرفته و خاطرات نيز بدون قيدها و تاريخ هاى زمانى- ولى با احترام به تسلسل زمانى- به امورى هميشگى و جاودانى تبديل مى شوند. رابطه بين گذشته و خاطره رابطه اى قراردادى است. به اين  نحو كه ما به عنوان مخاطب رمان مى پنداريم كه بايد با توجه به معيارهاى زمانى فاصله اى بين امروز قهرمان و ديروز او بگذاريم. به همين دليل خاطرات را جزيى لاينفك از گذشته انگاشته و منتظر مى مانيم تا قهرمان براساس داده ها و ويژگى هاى خاطرات خود زمان حال را دچار تغيير و تحولى كند. اين ذهنيت آمريكايى در خوانش رمان اروپايى اينچنينى هيچ كاركردى پيدا نمى كند. زيرا هانس هرلين با برداشتن فاصله ميان حال و گذشته از يك سو و توجه به جزئياتى كه هيچ وقت در يك تصوير خاطره  مانند وجود ندارند خوانشى نو از وضعيت انسان و خاطره هايش بروز مى دهد. خاطرات در تعريفى ديگر تنها تصاويرى ثابت و يا كم تحرك از يك اتفاق، وضعيت و يا زمان هستند، در واقع خاطرات را مى توان در قاب هاى جداگانه بررسى و تفسير كرد درحالى كه از به هم پيوستن اين قاب ها و عكس ها به يكديگر و قرار دادن ذهن حاوى آنها در ميان اين روايت، انسانى به وجود مى آيد كه در همه حال در يك زمان و آن هم زمان خاطرات زندگى مى كند. رمان آلبوم خاطرات با توسل به چنين تعريف و اجرايى از مفاهيم خاطرات و گذشته شكل گرفته تا وضعيت انسانى- تراژيك قهرمانش را در قبال يك دوره تاريخى طولانى روايت كند. عكاس رمان هانس هرلين براى توجيه پذير كردن اين نوع از روايت از كلاسيك ترين شكل فلاش بك استفاده مى كند تا بتواند وضعيت ايستايى خود را روايت كند. اين فلاش بك تنها براى مخاطب است زيرا همان طور كه گفتم انسان هرلين در گذشته باقى  مانده و گذشته و حال را چنان در هم تلفيق  و تركيب كرده است كه نمى توان او را براساس ويژگى هاى زمانى تقسيم بندى كرد. او با استفاده از يك فلاش بك كلى توجيه قصه گفتن و روايت را پيدا مى كند و مى كوشد تا شخصيت هاى ريز و درشتى كه در زندگى اش وجود داشته اند را در يك حالت پويا، زنده و به دور از يك تصوير ثابت زرد شده نوستالژيك روايت كند...
استفاده هرلين از مفهوم عكاسى در روايت جنبه تكنيكى و چندبعدى دارد. رابطه باستانى ميان عكس ها و گذشته ها چيزى است كه اعم مخاطبان ادبيات و به طور كل انسان ها از آن آگاهى دارند. آگاهى اى كه در طول سال هاى طولانى به امرى بديهى تبديل شده است. اين رابطه بديهى از جمله نكته هايى است كه شكل روايت را به خود معطوف مى كند به طورى كه ما با پرتره هاى بزرگ و گوناگونى روبه رو مى شويم كه بافتى ايستا مانند يك قطعه عكس قديمى دارند. روايت با پرداخت جزيى نگر به تمام جنبه هاى اين تصاوير متعدد، آنها را از حالت عرفى اش خارج كرده و با كنار هم گذاشتن شان به آنها حركت مى دهد. درخشان ترين ويژگى روايت رمان آلبوم خاطرات در همين نكته است كه روايت هاى هر تصوير و خاطره در قالب موقعيت مكانى منحصر به آن خلق شده و بعد از اتمام قصه موجود در آن به قطعه ديگر مى رود. در فاصله اين رفت و آمد ما خلأ و سكته كوتاهى را درمى يابيم كه نويسنده آن را با مونولوگ ها و يا نوعى ارجاع عاطفى _ احساسى پر كرده است. اين فاصله گذارى هاى بين تصاوير را مى توان تأويل هاى حسى قهرمان از يك تصوير ناميد. او مانند اغلب مردم درباره عكس هاى ذهن خود صحبت مى كند و سعى مى كند با شرح ويژگى هاى موجود در آن روند داستان را از ماجراگرايى صرف دور كرده و به آن روح و بعدى ديگر ببخشد. در واقع فاصله بين هر روايت و هر شخصيت و هر اتفاق با چنين ترفندى پر شده تا هم ساختار مبتنى بر عكس رمان حفظ شود و هم وجوه درونى قهرمان در ميان اين هجمه از تصوير ساخته شود. هرلين به قهرمان خود اجازه داده تا با رها كردن هيجان ذهنى اش در ميان متن، رمانى با بافتى چندسويه و چندبعدى ساخته شود. كنار هم قرار دادن اين عكس هاى فراوان را يك ماجرا - پيشنهاد كشتن افسرنازى _ باعث مى شود. تصاوير مرور مى شوند. عكاس كه ديگر قصد دارد دست از كارش بشويد و بعد از انتقام در جهان گم شود، وارد اتاق هتل دورافتاده اى مى شود، قاتل را بعد از سال ها مى بيند ولى او را نمى كشد. رمان تمام مى شود.

2 _ ديروز هاى ما: رمان آلبوم خاطرات، نمونه موفقى از روايت يك تراژدى اروپايى است. تراژدى اى كه مبداء آن جنگ دوم جهانى بوده و با پايان آن بسيارى از وجوه زيستى انسان اروپايى دستخوش فروريزى و تغيير مى شود. هانس هرلين مانند بسيارى از نويسندگان نيمه دوم قرن بيستم اين جنگ را درك كرده است. او كه به سال ۱۹۲۵ زاده شده است، برعكس بسيارى از نويسندگان اروپايى نماينده اى از طرف شكست خورده جنگ يعنى آلمان نازى است. اين باور و اتفاق شكل روحى و درونى انسان او را متمايزتر مى كند. به اين معنا كه رمزگان و ساختار نشانه هاى رمان او براساس تاريخ و مليتى شكل مى گيرد كه شكستى مضاعف را بر دوش كشيده است. اين شكست به طور واضح دو جنبه دارد. يكى- كه با تمام انسان هاى دوره جنگ و بعد از آن مشترك است- شكست اخلاقى و ذهنى از خلق تفكر مدرن قدرت است و دوم- كه مختص به برپاكنندگان جنگ بوده- شكست از نيروهاى متفقين و تحقير شدن در برابر قدرت آنها است. اين وضعيت تلخ و ناخوشايند در روايت هرلين وجود دارد. او راوى اى از يك كشور شكست خورده و مغلوب جنگ دوم جهانى است كه متهم به نابود كردن سرنوشت انبوهى از انسان هاى جهان است بنابراين انسان او هم خواسته يا ناخواسته ناچار به پذيرفتن اين تحقير مداوم بيرونى مى شود. اما تراژدى واقعى زمانى روى مى دهد كه اين قهرمان با وجود انتظار مخاطب براى كشتن افسر نازى، از اين امر سر باز مى زند. او كه زندگى اش در خلال اين قتل و بعد از آن تباه شده، بعد از ديدن افسر نازى توانايى روحى و ذهنى براى نابود كردن او را در خود نمى بيند. اين در حالى است كه كمتر كسى عمل او را گناه مى داند، ولى سازمان و ساختارى كه او آن را درك كرده، به شكلى است كه در آن يك ملت تحقيرشده و بدون اميد و فرجام را قادر به قتل ساير اعضاى خود نمى داند. اين تراژدى اصلى و تا حدودى سمبليك رمان آلبوم خاطرات است. راوى افسر نازى را كه در كسوت پزشك، اسيران اردوگاه هاى كار اجبارى را كشته و در گور دسته جمعى مى ريخته است، چنين روايت مى كند: «... شلوار خاكى رنگ پوشيده بود و پيراهنى از همان رنگ بر تن داشت. بى آنكه حركت كنم، آنجا ايستادم و او هم بى حركت ماند. نگاهم مى كرد و چيزى نمى گفت. گويى كه تمام نيرويش با همان چند كلمه اول ته كشيده بود. جعبه كوچك و سياه رنگى در دستش بود، ناخن هاى دستش كثيف و شكسته بودند، وريد هاى پشت  دست هايش متورم بود. صداى تلويزيون را خاموش كرد. اما تصويرش روشن ماند و گاه گاهى نگاهى به آن مى انداخت. چيزى نگفتم. احساس مى كردم مادامى كه حرف نزده و لب هايش نجنبيده است از دستم در امان خواهد ماند، انگار كه ممكن نيست آدم به مردى شليك كند كه هيچ حرفى نمى زند...» راوى در ذهن اش او را مى كشد و بعد به نگاه هاى اين مرد سالخورده چشم مى دوزد كه انگار از كشته شدن هم بدش نمى آيد. قتل انجام نمى شود و قهرمان كه در تمام طول رمان شاهد خيانت ها و ناجوانمردى هاى مختلفى بوده، باز هم اجازه مى دهد تا زندگى اش در ذهن اش ادامه پيدا كند و او عمل بيرونى تكان دهنده اى نداشته باشد. اين ناتوانى رمانتيك زمانى برجسته تر به چشم مى آيد كه درمى يابيم اين حجم از روايت و ماجرا تنها و تنها براى اين عمل بيرونى شكل گرفته است. راوى روشنفكرمآب هانس هرلين در خاطرات و تصاويرش باقى مى ماند و با درك همه جانبه اى كه از شكست هاى فردى و اجتماعى دارد، نوع ديگرى در برابر فرم محتوم زندگى درون متنى اش مى ايستد. او با نكشتن يك جنايتكار سالخورده، مسير تاريخ خود را عوض مى كند و مى كوشد تا پرتره و شمايلى از يك قهرمان بى عمل ولى قابل ستايش ارائه دهد. بنابراين ناتوانى اش در اين تأويل به شكل يك باور اومانيستى تا حدودى رمانتيك جلوه پيدا كرده و ما در پايان با نوعى از سرخوشى روبه رو مى شويم. تراژدى اى كه بسيار مدرن و غيرمتعارف ساخته شده و مخاطب را با ويژگى ها و ابعاد ديگرى از يك زندگى و سرنوشت انسان اروپايى روبه رو مى كند.
رمان آلبوم خاطرات، سرشار از اين وجوه است. در واقع هانس هرلين مرد آلمانى اش را نه در هيئت وجدان و يا روح ملت آلمان شكست خورده، بلكه در شكل فردى خاص از اين جامعه تحقيرشده تصوير مى كند كه با يك عمل غيرمتعارف در راستاى به دست آوردن نوعى هويت جديد حركت مى كند. در اين گستره، روح آلمانى نه به عنوان يك اخلاق بلكه در هيئت يك نوع اومانيسم تباه شده و از دست رفته اروپايى به تصوير كشيده مى شود كه وجود داشتن انسان را بر هر چيزى برتر مى داند. نويسنده با چنين معيارى، انبوه شخصيت هاى مختلف اش را در تأويل  ها و تفسيرهاى شخصى قهرمان قرار مى دهد. او خود را در كنار اين آدم  ها مى بيند و در اين شكل است كه ما با يك آلمانى حاشيه اى روبه رو مى شويم كه در تمام قسمت  ها و با وجود دستيابى به قدرت راوى بودن، اجازه مى دهد نفر دوم، سوم و يا چهارم ماجرا و وضعيت باشد. چيزى كه مى توان به آن اخلاق صغير گفت، راوى هرلين در تنها فرصت نقش اول بودن اش هم اجازه مى دهد روند طبيعى زندگى ادامه پيدا كند و او در پشت تصاوير و در كنار ديگران بايستد. شكست هاى  پياپى فردى و قرار گرفتن در موقعيت هاى ناخوشايند، ذهن اش را به شكلى درآورده كه خارج شدن از اين جبر را برنمى تابد و به او هويتى جعلى و كاذب مى بخشد. او در اين تعريف از آن دست انسان هايى است كه اجازه مى دهد تا كشته شوند ولى نقش قاتل را بازى نكنند. ته نشين شدن اين نگاه اومانيستى- مسيحى بدون اشاره به مراجع و ريشه هاى ظاهرى آن، شخصيت هانس هرلين را به انسانى پيچيده، بدون آرمان ولى با اصول تبديل مى كند. شخصيتى كه خواسته يا ناخواسته داراى اصولى شده كه از او انسانى حاشيه اى، جزيى و از همه بهتر عكاسى مى سازد كه به طور طبيعى هيچ گاه در عكس  هايش حضور ندارد. اين ويژگى به همراه تأويل گرايى همه جانبه ذهن او، باعث خلق يك جهان بينى جديد در رفتارهاى انسانى مى شود كه جنگ دوم جهانى براى او تلخى و شكست  هايى مضاعف را به همراه داشته است. اين انسان بر سر اثبات يا تبرئه كردن گناه خود يا ديگران نيست، بلكه در وضعيتى غيرمتعارف بايد هزينه بودن و زندگى كردن در يك پروسه زمانى و تاريخى خاص را بپردازد. شايد به همين دليل است كه او درگير ماجراها و رفتارهاى ديگرانى مى شود كه سرنوشت اش را در دست گرفته اند و چنين است كه نوع جديدى از تراژدى متولد مى شود.
پايان رمان آلبوم خاطرات پايان اين ضدقهرمان ترحم انگيز تنها است. او با اين مونولوگ روزگار درون متنى اش را به اتمام مى رساند. يك تعريف آبرومندانه از خودكشى: «حالا در پاكت را خواهم بست. كارت «مزاحم نشويد» را بيرون در خواهم آويخت و آن وقت اصلاح خواهم كرد. حقيقت اين است كه امروز صبح اصلاح كردم اما نمى خواهم كسى بفهمد ريشم دارد سفيد مى شود.» تراژدى اروپايى در اين نقطه شكل مى گيرد و هيچ ضربه اى به آن اومانيسم مسيحى وارد نمى شود.
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم فروردین 1385ساعت 11:57  توسط حنا 

 


بازگشت فرزند مُسرف
آندره ژيد
ترجمه: رضا سيدحسينى

من در اينجا براى شادى پنهانم، همانسان كه در رساله هاى كهن معمول بود، تمثيلى را كه سرورمان عيسى مسيح براى ما نقل كرد، تصوير كرده ام. الهام دوگانه اى را كه محرك من است، پراكنده و آشفته باقى گذاشتم و قصد آن ندارم كه پيروزى هيچ خدايى بر من يا پيروزى خودم را نشان دهم. با اين همه شايد اگر خواننده از من انتظار مهرى داشته باشد، نبايد آن را بيهوده در تصويرگرى من جست وجو كند كه در آن مانند اهداكننده اى در گوشه تابلو، به زانو افتاده ام، همانند فرزند مسرف و مانند او در عين حال لبخند بر لب و چهره غرق در اشك.
• • •
• فرزند مسرف
وقتى كه پس از غيبتى طولانى، خسته از هوس خويش و گويى بيزار از خويشتن، فرزند مسرف، از ژرفاى بى برگى كه در جست وجويش بود به چهره پدرش مى انديشد، به آن اتاق نه چندان تنگ كه مادرش بالاى تختخواب او خم شده بود، به آن باغى كه با آب جارى مشروب مى شد، اما بسته بود و او پيوسته مى خواست از آن فرار كند، به برادر بزرگ مقتصدش كه هرگز دوستش نداشت، اما هنوز سهمى از دارايى او را كه با همه مسرف بودنش نتوانسته بود تلف كند، به انتظار او در دست دارد- اقرار مى كند كه نتوانسته است خوشبختى را پيدا كند و نيز نتوانسته است آن سرمستى را كه با محروميت از خوشبختى در جست وجويش بود، مدت درازى ادامه دهد- با خود مى گويد: آه، آيا پدرم كه سخت بر من خشمگين بود و شايد مرده ام پنداشته بود، به رغم گناهم، از بازديدن من شاد خواهد شد. آه وقتى كه متواضعانه با پيشانى فروافكنده و پوشيده از خاكستر به سوى او مى روم. اگر وقتى كه در برابر او خم مى شوم و به او مى گويم: «پدرم، من در قبال تو و خداوند گناه كرده ام.» چه مى توانم كرد اگر او دست پيش بياورد و مرا بلند كند و بگويد: «به خانه درآ پسرم.»؟ و پسر با عشق و احترام به راه مى افتد.
وقتى كه ديگر تپه اى در برابرش نيست، سرانجام بام هاى خانه را كه دود از آنها بلند است، مى بيند. شامگاه است، اما منتظر سياهى شب مى شود تا كمى به تيره روزى او سايه بيندازد. از دور صداى پدرش را مى شنود، زانوانش خم مى شود، به زمين مى افتد و چهره را با دست مى پوشاند، زيرا از شرم خود شرم دارد. هر چند كه مى داند بچه مشروع خانه است. گرسنه است. ديگر در چين وشكن پالتو مندرسش مشتى از آن بلوط شيرين كه خود نيز مثل خوك هايى كه نگه مى داشت، از آن تغذيه مى كرد، باقى نمانده است. تدارك شام را مى بينند... هيكل مادرش را تشخيص مى دهد كه به پلكان بيرونى نزديك مى شود. ديگر قرارش نمى گيرد، دوان دوان از تپه پايين مى آيد. به رغم پارس سگش كه او را نمى شناسد، در حياط پيش مى رود، مى خواهد با خدمتكاران حرف بزند، اما آنان با بدگمانى از او دور مى شوند و مى روند كه صاحبخانه را خبر كنند: اينك او. بى شك منتظر فرزند مسرفش بود. زيرا فوراً او را مى شناسد، بازوانش از هم گشوده مى شود، آن گاه پسر در برابر او زانو مى زند و صورتش را با يك بازو مى پوشاند، دست راستش را به انتظار بخشايش بالا مى برد:
- پدر، پدر، من در برابر خداوند و در برابر تو گناه بزرگى مرتكب شده ام. ديگر لياقت آن را ندارم كه صدايم كنى، اما دست كم مانند يكى از خدمتكارانت، مانند بى ارزش ترين آنها اجازه بده كه در گوشه اى از خانه زندگى كنم.
پدر او را بلند مى كند و در آغوش مى فشارد:
-پسرم، روزى كه پيش من بازگشته اى مبارك باد!
و شادى از قلبش سرمى كشد. مى گريد. سرش را بالاى پيشانى فروافتاده فرزندش بلند مى كند و روبه خدمتكاران مى گويد:
-زيباترين جامه ها را بياوريد. به پاهايش كفش بپوشانيد و انگشترى گرانبهايى به انگشتش. در اصطبل هايمان فربه ترين گوساله را پيدا كنيد و سر ببريد. يك ضيافت شادمانه فراهم كنيد. چون پسرى كه مرده اش مى خواندم زنده است.
و چون خبر در خانه مى پيچد، او خود مى دود، نمى خواهد كس ديگرى بگويد:
- مادر، پسرى كه در فقدانش گريه مى كرديم، به ما بازپس داده شده است.
شادى همگانى كه همچون سرودى بلند است پسر ارشد را نگران مى كند. اگر بر سر ميز مشترك مى نشيند از اين رو است كه پدرش او را دعوت كرده و به زور وادارش كرده است. در ميان همه مدعوين - زيرا حتى حقيرترين خدمتكاران هم دعوت شده است- تنها اوست كه چهره اى خشمناك دارد... چرا به گناهكار پشيمان حرمتى بيش از او گذاشته مى شود، بيش از او كه هرگز گناه نكرده است؟ او نظم را به عشق ترجيح مى دهد. اگر پذيرفته است كه در ضيافت حضور پيدا كند از اين رو است كه با اعتنا به برادرش مى تواند تنها براى يك شب به او شادمانى ببخشد. و نيز از اين رو است كه پدر و مادرش به او وعده داده اند كه فردا پسر مسرف را تنبيه كنند و خود او هم براى بازخواست سختى از او آماده مى شود.
مشعل ها رو به آسمان دود مى كنند... غذا پايان يافته است و خدمتكاران سفره را جمع كرده اند. اكنون در شبى كه نسيمى در آن بلند نيست، ساكنان خسته خانه، يكى پس از ديگرى به خواب مى روند. اما با اين همه در اتاق پهلويى اتاق فرزند مسرف مى دانم كه كودكى، برادر كوچك، در سراسر شب تا سپيده دم بيهوده مى كوشد كه بخوابد.
• توبيخ پدر
خداى من، امروز من مانند كودكى در برابر شما زانو مى زنم، با چهره غرق در اشك. اگر به خاطر بياورم و تمثيل عاجل شما را در اينجا نقل كنم، مى دانم كه فرزند مسرف شما كه بوده است. سخن اين است كه من در او خودم را مى بينم. سخن اين است كه گاهى اين سخنان را از درون خودم مى شنوم. سخنانى را كه سبب مى شد او از اعماق مسكنت عظيمش فرياد بزند:
- چندين نفر از مزدوران پدرم در خانه او نان فراوان دارند و من از گرسنگى مى ميرم.

من فشار بازوان پدر را در نظر مجسم مى كنم و قلبم از حرارت چنين عشقى ذوب مى شود. حتى يك مسكنت قبلى را هم تصور مى كنم. اين را تصور مى كنم: من خود همان كسى هستم كه وقتى ديگر تپه اى در برابرش نيست و بام هاى آبى خانه اى را كه ترك گفته بود مى بيند، قلبش مى تپد. سبب چيست كه درنگ مى كنم و به سوى خانه نمى روم تا وارد شوم؟ آنجا منتظر من هستند. از هم اكنون گوساله فربه را مى بينم كه آماده مى كنند... دست نگه داريد، به اين زودى ترتيب ضيافت را ندهيد. اى فرزند مسرف به تو مى انديشم. نخست به من بگو كه پدر، فرداى آن روز پس از ضيافت بازديدنت با تو چه گفت. آه! به رغم آنچه پسر ارشد در گوشتان زمزمه مى كند، پدر! مى توانم گهگاه صداى شما را از خلال سخنان او بشنوم.
-پسرم، چرا مرا ترك كردى؟
-واقعاً من شما را ترك كردم؟ پدر! آيا شما همه جا نيستيد؟ من هرگز دلم از عشق شما خالى نبوده است.
-بيهوده جروبحث نكنيم. من خانه اى داشتم كه براى تو زندان بود. اين خانه براى تو بنا شده بود. براى اينكه روح تو بتواند در آن مأمنى بجويد و تجملى شايسته و رفاهى و كارى. نسل هاى متمادى كار كردند. تو اى وارث و اى فرزند، چرا بايد از خانه فرار كنى.
- براى اينكه خانه محبوسم كرده بود. البته خانه نه، شما پدر!
- من آن خانه را ساختم و براى تو.
- آه، شما اين را نگفته بوديد ولى برادرم گفته بود. شما براى خودتان همه زمين را ساختيد و خانه را و اين خانه را. خانه را ديگران براى شما ساختند، به نام شما، من مى دانم، كسان ديگرى به جز شما.
- انسان به سقفى احتياج دارد كه سرش زير آن بياسايد. اى پسر مغرور! تو فكر مى كنى كه بتوانى در معرض بادبخوابى؟
- آيا براى اين كار اين همه غرور لازم است؟ چه بسيارى كه از من فقيرترند و اين كار را كرده اند.
- آنها فقيرند، تو فقير نيستى. هيچ كس نمى تواند منكر ثروتمندى خود شود. من تو را بين ديگران ثروتمند كردم.
- پدرجان، شما خوب مى دانيد كه من وقت رفتن هر قدر كه مى توانستم از ثروتم را با خود بردم. ثروتى كه انسان نتواند با خود ببرد چه ارزشى دارد؟
- همه آن ثروتى را كه بردى ديوانه وار تلف كردى.
- من طلاى شما را با لذت، فرامين شما را با هوس، پاكدامنى ام را با شعر و متانتم را با اميال عوض كردم.
- آيا براى همين بود كه والدين مقتصدت كوشيدند كه آن همه فضيلت در تو ايجاد كنند؟
- شايد براى اينكه، بر اثر شور تازه ترى، از شعله زيباترى بسوزم.
- به آن شعله پاكى فكر كن كه موسى بر شجره طوبى ديد: مى درخشيد اما نمى سوزاند.
- من با عشقى آشنا شدم كه مى سوزاند.
- عشقى كه من مى خواهم به تو ياد بدهم طراوت مى بخشد. پس از گذشت مدتى كوتاه، براى تو چه باقى مانده است فرزند مسرف من؟
- خاطره آن لذات.
- و فقر و فاقه اى كه به دنبالشان آمد.
- در اين فقر و فاقه من خودم را نزديك شما احساس كردم، پدر.
- آيا احتياج به بينوايى بود تا تو را وادار كند كه پيش من برگردى؟
- نمى دانم، نمى دانم، در خشكى و بى آبى بيابان بوده، كه من عطشم را بيشتر دوست داشتم.
- بينوايى ات باعث شد كه ارزش ثروت ات را بهتر حس كنى.
- نه، اينطور نه! به من گوش نمى دهيد پدرجان؟ قلب من كه از همه چيز خالى شده بود از عشق آكنده شد. من به قيمت همه داراييم، شور و شوق خريدم.
- پس تو دور از من خوشبخت بودى؟
- من خودم را دور از شما نمى ديدم.
- پس چه چيزى تو را برگرداند؟ حرف بزن؟
- نمى دانم. شايد تنبلى.
- تنبلى، پسرم؟ پس عشق نبود؟
- پدر، قبلاً گفتم كه هرگز شما را آن قدر كه در بيابان دوست داشتم دوست نداشته ام. اما ديگر از اينكه هر بامداد به دنبال رخوتى بدوم خسته شده بودم. در خانه اقلاً آدم خوب غذا مى خورد.
- بلى در خانه خدمتكاران همه چيز را فراهم مى كنند. پس آنچه تو را برگرداند گرسنگى بود.
- شايد! در عين حال بزدلى و بيمارى... با گذشت زمان اين تغذيه خطرناك مرا ناتوان كرد، چون از ميوه هاى وحشى و تلخ و عسل تغذيه مى كردم. فقدان راحتى را كه در آغاز بر شور و شوقم مى افزود رفته رفته نمى توانستم تحمل كنم.
شب هنگام وقتى كه سردم مى شد فكر مى كردم كه تختخواب من در خانه پدرم آماده و آراسته است. وقتى كه بى غذا بودم، به ياد مى آوردم كه در خانه پدرم، فراوانى غذاهاى چيده شده پيوسته از حد گرسنگى من بيشتر بود. تسليم شدم، براى اينكه مدت بيشترى مبارزه كنم، ديگر جراتى و قدرتى بيشتر در خود نمى ديدم و با اين همه...
- پس گوساله فربه ديروز براى تو خوشايند بود؟
فرزند مسرف هق هق كنان خود را به زمين مى اندازد و صورتش را به خاك مى مالد:
- پدر! پدر! به رغم همه چيز، طعم وحشى دانه هاى بلوط شيرين هنوز در دهانم باقى است. هيچ چيزى طعم آن را از ميان نخواهد برد.
پدر او را از زمين بلند مى كند و مى گويد:
- طفلك من. شايد من با تو به درشتى حرف زدم. برادرت خواسته بود. در اينجا او است كه فرمان مى راند، او بود كه به من اخطار كرد به تو بگويم: «بيرون از خانه رستگارى براى تو نيست.» اما گوش كن: منم كه تو را بار آورده ام. از آنچه در دل تو است خبر دارم. مى دانم كه چه چيزى تو را به راه ها كشانده بود. در انتهاى راه منتظرت بودم. مى توانستى صدايم كنى، من آنجا بودم.
- پدرجان! پس من مى توانستم بى آنكه برگردم شما را بازيابم؟
- اگر احساس ضعف كردى، خوب كارى كردى كه برگشتى حالا برو، به اتاقى وارد شو كه فرمان دادم براى تو آماده كنند. براى امروز كافى است. استراحت كن تا فردا بتوانى با برادرت صحبت كنى.
• توبيخ برادر ارشد
فرزند مسرف نخست مى كوشد كه برترى جويانه صحبت كند و مى گويد:
- برادر بزرگ من. ما شبيه هم نيستيم. برادر، ما هيچ شبيه هم نيستيم.
برادر بزرگ جواب مى دهد:
- اين گناه تو است.
- چرا گناه من؟
- براى اينكه من آدم منظمى هستم. هر آنچه بيرون از اين نظم است محصول يا بذر غرور است.
- آيا من نمى توانم تفاوتى داشته باشم كه عيب و نقص شمرده نشود؟!
- آن چيزى را صفت بنام كه تو را به سوى نظم سوق مى دهد و مابقى را جدى نگير.
- من از همين حذف و تحريف است كه مى ترسم. آن چيزى هم كه تو مى خواهى دور بريزى از پدرمان ناشى است.
- آه! نه دور ريختن! گفتم جدى نگير.
- خوب مى فهمم كه چه مى گويى. به همين ترتيب بود كه من ارزش هاى خودم را جدى نگرفته بودم.
- و به همين علت است كه حالا من آنها را بازمى يابم. تو بايد در آنها مبالغه كنى. خوب بفهم. ببين چه مى گويم. من نه تقليل تو را، بلكه نوعى شور و هيجان را پيشنهاد مى كنم كه بر اثر آن گوناگون ترين و سركش ترين عناصر جسم و روح تو بايد با هماهنگى دست به دست هم دهند. و آن گاه بدترين جنبه تو از بهترين جنبه ات تغذيه كند و بهترين جنبه ات مطيع...
- من در بيابان دنبال همين شور و هيجان بودم و شايد چندان از آنچه تو پيشنهاد مى كنى متفاوت نبود.
- در واقع من مى خواستم آن را به تو تحميل كنم.
- پدرمان با اين همه خشونت حرف نمى زد.
- من مى دانم كه پدر به تو چه گفته است. مبهم است. ديگر چندان روشن حرف نمى زند. به طورى كه آدم مى تواند هر چه مى خواهد از زبان او بيان كند. اما من با انديشه او خوب آشنا هستم. در حضور خدمتكاران من يگانه ترجمان او هستم و هركس كه مى خواهد منظور پدر را بفهمد بايد به من گوش كند.
- من بدون تو به راحتى حرف هاى او را مى فهميدم.
- تو خيال مى كردى. اما بد مى فهميدى. فهميدن حرف هاى پدر انواع مختلف ندارد، شنيدن حرف هاى او انواع مختلف ندارد، دوست داشتن او انواع مختلف ندارد.
- هدف اين است كه همه با هم در عشق او متحد باشيم.
- در خانه اش.

- اين عشق به خانه هم مى برد، خودت بهتر مى دانى. چون كه بالاخره برگشتى. حالا به من بگو، چه چيزى تو را وادار مى كرد كه بگذارى و بروى؟
- بيش از حد دچار اين احساس بودم كه خانه همه دنيا نيست. من هم در آنچه شما مى خواستيد انجام بدهم كامل نيستم... بى اختيار به فرهنگ هاى ديگر، به سرزمين هاى ديگر مى انديشيدم. و به راه هايى كه طى كنم، به راه هاى باز نشده. در خودم موجود تازه اى را تصور مى كردم كه احساس مى كردم تن به آنها سپرده است. فرار كردم.
- فكر كن چه پيش مى آمد اگر من خانه پدر را رها مى كردم. خدمتكاران و راهزنان همه دارايى مان را غارت مى كردند.
- براى من اهميتى نداشت. چون كه من به دارايى هاى ديگر مى انديشيدم.
- چه مبالغه اى مى كند غرور تو، برادرم، اين بى انضباطى بود. اگر هنوز نمى دانى. ياد خواهى گرفت كه بشر از چه هاويه اى بيرون آمده و اگر روح القدس يارى اش نكند و او را بالا نكشد، دوباره با همه وزن بدنش در آن هاويه فرو خواهد غلتيد. آنچه را كه به ضرر تو است يادنگير. عناصر منظم كه تشكيل دهنده تو اند تنها منتظر يك تائيد يا يك ضعف از جانب تو هستند تا به هرج ومرج بازگردند. ... اما آنچه تو هرگز نخواهى فهميد طول زمانى است كه لازم بوده است تا انسان، انسان شود. اكنون كه سرعشق به دست آمده است به آن چنگ بيندازيم. روح القدس به فرشته كليسا مى گويد: «آنچه دارى حفظ كن و استوارنما...» و اضافه مى كند: «تا مبادا كسى تاج تو را بگيرد...»۱
آنچه تو دارى، تاج تو است و اين فرمانروايى است بر ديگران و بر خويشتن. غاصب در كمين تاج تو است. او در همه جا هست، دور تو و در درون تو پرسه مى زند. استوارنما برادرم، استوارنما.
- من از مدت ها پيش دست كشيده ام، ديگر نمى توانم بر دارايى ام چنگ بزنم.
- چرا، چرا؟ من كمكت مى كنم. من در طول مدت غيبت تو مواظب اين دارايى بوده ام.
- و بعد. اين سخن روح القدس! من آن را مى شناسم. تو آن را كامل نقل نكردى.
- در واقع اين طور ادامه پيدا مى كند: «هر كه غالب آيد او را در هيكل خود ستونى خواهم ساخت و ديگر هرگز بيرون نخواهد رفت.»
- «هرگز بيرون نخواهد رفت.» اين دقيقاً همان چيزى است كه مرا مى ترساند.
- حتى اگر براى خوشبختى او باشد؟
- آه، خوب مى فهمم. ولى من در اين كاخ بودم...
- بيرون رفتن از آن كاخ به حالت نساخت. چون كه تصميم گرفتى برگردى.
- مى دانم، مى دانم، مى بينى كه برگشته ام. موافقم.
- تو در جاى ديگر چه ثروتى پيدا مى كنى كه در اينجا آن را به وفور پيدا نكنى؟ يا بهتر بگويم: ثروت تو فقط در اينجا است.
- مى دانم كه تو ثروت مرا نگه داشته اى.
- آن قسمت از ثروت تو را كه به باد نداده بودى، يا بهتر بگويم آن قسمتى كه بين ما مشترك است. بين همه ما: يعنى اموال غيرمنقول.
- پس ديگر هيچ دارايى شخصى ندارم؟
- چرا آن سهم مخصوص از ثروت اهدايى كه شايد پدرمان موافقت كند كه به تو اختصاص داده شود.
- من فقط روى اين قسمت حساب مى كنم و موافقت مى كنم كه غير از آن مالك چيزى نباشم.
- اى مغرور! كسى با تو مشورت نمى كند. در ميان ما اين سهم شانسى است. من تو را نصيحت مى كنم كه بهتر است از آن صرف نظر كنى. چون همين سهم شخصى است كه مايه از دست رفتن تو مى شود. همين دارايى ات كه تو بلافاصله بر باد مى دهى.
- بقيه را نمى توانستم با خودم ببرم.
- به همين علت است كه دست نخورده باقى مانده است. امروز ديگر كافى است. برو و از آسايش خانه استفاده كن.
- خيلى خوب است، چون كه خسته ام.
- پس خستگى ات مبارك باد. فعلاً بخواب، فردا مادرت با تو حرف خواهد زد.
• مادر
اى فرزند مسرف كه هنوز روحت در برابر گفته هاى برادرت سركشى مى كند، اكنون بگذار كه دلت حرف بزند، چقدر براى تو شيرين است كه پيش پاى مادرت كه نشسته است دراز كشيده اى و پيشانيت را در زانوان او پنهان كرده اى و دست نوازشگر او را احساس مى كنى كه گردن شورش گرت را بالا مى آورد!
- چر اين همه مدت مرا رها كردى؟
و چون تو جوابى به جز گريه ندارى مى گويد:
- چرا بايد حالا گريه كنى پسرم؟ حالا كه به هم رسيده ايم. در انتظار تو من هر چه اشك داشتم ريختم.
- هنوز هم منتظر من بوديد؟
- هرگز اميدم را براى ديدن تو از دست ندادم. هر شب پيش از اينكه بخوابم با خود مى گفتم: «اگر امشب بيايد، آيا خواهد توانست در را باز كند.» و خيلى طول مى كشيد تا بخوابم. هر روز صبح پيش از آنكه كامل بيدار شوم با خود مى گفتم: «آيا امروز خواهد آمد؟» بعد دعا مى كردم. آن قدر دعا كرده بودم كه لازم بود حتماً بيايى.
- دعاهاى شما وادارم كرد كه برگردم.
- به من لبخند نزن پسرم.
- آه مادر! من سخت فروتنانه پيش شما برگشته ام. ببينيد كه چگونه پيشانيم را پائين تر از قلب شما نهاده ام! حتى يكى از انديشه هاى ديروزم نيست كه امروز بيهوده نشده باشد. در كنار شما به زحمت مى توانم بفهمم كه چرا از خانه رفته بودم.
- ديگر نخواهى رفت؟
- ديگر نمى توانم بروم.
- پس چه چيزى تو را به بيرون مى كشاند؟
- ديگر نمى خواهم به آن فكر كنم... هيچ چيز... خودم.
- يعنى فكر مى كردى كه دور از ما خوشبخت خواهى بود؟
- من دنبال خوشبختى نبودم.
- دنبال چه بودى؟
- مى خواستم بدانم... من كى هستم!
- آه، فرزند پدر و مادرت و برادرى در ميان برادرهايت.
- من شبيه برادرهايم نبودم... ديگر از اين موضوع حرف نزنيم. حالا كه برگشته ام.
- چرا! باز هم از آن حرف بزنيم. فكر نمى كنى كه برادرانت خيلى با تو متفاوتند...
- از اين به بعد همه تلاش من اين خواهد بود كه شبيه همه باشم.
- مثل اينكه اين حرف را از سر تسليم و رضا مى گويى...
- هيچ چيزى خسته كننده تر از اين نيست كه انسان تفاوت خودش را با ديگران نشان دهد. اين سفر بالاخره مرا خسته كرد.
- تو پير شده اى، حقيقت دارد.
- من رنج بردم.
- طفلك بيچاره ام. بى شك رختخواب تو هر شب مرتب نمى شد و براى همه غذاهايت ميز چيده نمى شد.
- هر چه پيدا مى كردم مى خوردم و اغلب فقط ميوه هاى سبز نارس يا فاسد بود كه گرسنگى وادارم مى كرد بخورم.
- اصلاً به جز گرسنگى از چيز ديگرى رنج نبردى؟
- آفتاب وسط ظهر، سوز سرماى نيمه شب، شن هاى بى ثبات صحرا، خارزارهايى كه پاهايم را زخم مى كرد. هيچ يك از اينها جلو مرا نگرفت اما- اين را به پدرم نگفتم- مجبور شدم كه كار كنم.
- چرا اين را مخفى كردى؟
- استادكارهاى خشنى كه تن را زجر مى دادند، غرورم را مى شكستند و پولى كه به من مى دادند به زحمت كفاف خوراك روزانه ام را مى كرد. آن وقت بود كه فكر كردم: آه! خدمت براى خدمت! در خواب، خانه مان را ديدم. برگشتم.
فرزند مسرف دوباره پيشانيش را پائين مى اندازد كه مادر با محبت نوازش مى كند.
- حالا مى خواهى چه كار كنى؟
- گفتم كه... جديت مى كنم كه شبيه برادر بزرگم باشم. دارايى مان را اداره كنم. مثل او زن بگيرم...
- وقتى اين حرف را مى زنى حتماً كسى را در نظر دارى؟
- آه! هركس كه شما انتخاب كنيد مورد قبول من خواهد بود. همان طور كه در مورد برادر بزرگم كرديد.
- من دلم مى خواست كه انتخاب من باب دل تو باشد.
- چه اهميتى دارد! دل من انتخابش را كرده بود. من از آن غرورى كه مرا از شما دور كرده دست برمى دارم. حالا به جاى من انتخاب كنيد. گفتم كه اطاعت مى كنم. حتى بچه هايم را هم وادار به اطاعت خواهم كرد. به اين ترتيب كارى كه كردم ديگر در نظرم بيهوده جلوه نخواهد كرد.
- گوش كن. فعلاً بچه اى هست كه تو مى توانى به او برسى.
- منظورتان چيست؟ و از چه كسى صحبت مى كنيد؟
- از برادر كوچكت كه وقتى از اينجا رفتى ده سال بيشتر نداشت و تو او را درست نشناخته اى. با اين همه...
- جمله تان را تمام كنيد مادر. فعلاً چه چيزى ناراحت تان مى كند؟...
- تو مى توانى خودت را در او ببينى. چون الان او عين تو است در روزهايى كه مى رفتى.
- شبيه من؟
- گفتم كه شبيه آن چه بودى. افسوس! نه شبيه آن چه الان شده اى.
- كه او هم خواهد شد.
- بايد كارى كرد كه هر چه زودتر بشود. با او حرف بزن. حتماً حرف تو را گوش خواهد كرد. تو را كه مسرف هستى. به او بگو كه چه تلخ كامى هايى در مسيرت بود. منصرفش كن.
- ولى چه چيزى باعث شده كه در مورد برادرم احساس خطر كنيد؟ شايد فقط يك شباهت ظاهرى...
- نه، نه، شباهت بين شما دو تا خيلى عميق تر است. من الان چنان نگران او هستم كه به موقع خودش نسبت به تو آن همه نگرانى داشتم. خيلى كتاب مى خواند، اما كتاب هاى خوب را انتخاب نمى كند...
- فقط همين؟
- اغلب در بالاترين نقطه باغ مى نشيند كه از آنجا مى توان بيرون را ديد. مى دانى، بالاى ديوارها...
- آرى، يادم مى آيد. همه اش همين؟
- بيشتر از اينكه پيش ما باشد در مزرعه است.
- آه! آنجا چه مى كند؟
- هيچ كار بدى نمى كند. اما نه با كشاورزان بلكه با كارگران زمختى كه نسبت به ما دورتر از همه اند معاشرت مى كند و با آنهايى كه مال اين حوالى نيستند مخصوصاً يكى از آنها هست كه از دوردست ها آمده است و براى او داستان ها نقل مى كند.
- آه! خوكبان!
- آرى، تو او را مى شناختى: برادرت براى گوش دادن به حرف هاى او دنبال او به اصطبل خوك ها مى رود و تا وقت شام برنمى گردد، تازه اشتهاى غذا ندارد و لباس هايش هم بوى گند مى دهد. سرزنش ها هم هيچ اثرى ندارد، در برابر فشار براق مى شود و بعضى روزها در سپيده دم پيش از اين كه ما از خواب بيدار شويم بيرون مى رود تا آن خوكبان را كه گله اش را به چرا مى برد تا دم در همراهى كند.
- مى داند كه نبايد بيرون برود!
- تو هم مى دانستى! يقين دارم كه در يكى از روزها فرار خواهد كرد. در يكى از روزها خواهد رفت...
- نه، مادر، من با او حرف خواهم زد. نگران نباشيد.
- مطمئنم كه به حرف هاى تو گوش خواهد داد. ديدى كه آن شب اول چطور به تو نگاه مى كرد؟ لباس هاى ژنده در نظر او چه اعتبارى داشت! بعد لباس مخملى كه پدر به تن تو كرد، مى ترسم كه او در مغزش اين دو لباس را با هم قاتى كرده باشد و آنچه او را به اينجا مى كشد در درجه اول لباس ژنده باشد. اما اين فكر به نظر من ديوانگى است. چون بالاخره تو فرزندم اگر مى توانستى آن همه بدبختى را كه بر سرت آمد پيش بينى كنى ما را ترك نمى گفتى، اين طور نيست؟
- نمى دانم كه اصلاً چه طور توانستم شما را ترك كنم مادرجان!
- خوب! همه اينها را به او بگو
- فردا شب همه اينها را به او خواهم گفت. حالا همان طور كه وقتى كوچك تر بودم و مواظب من بوديد كه بخوابم پيشانى مرا ببوسيد. خوابم مى آيد.
- برو بخواب. من مى روم كه براى همه تان دعا كنم.
گفت وگو با برادر كهتر
در كنار اتاق فرزند مسرف اتاق ديگرى است با ديوارهاى برهنه كه هيچ كوچك تر از آن نيست. فرزند مسرف چراغى در دست به تختخوابى نزديك مى شود كه برادر كهترش در آن خوابيده و رو به ديوار دارد. با صداى آهسته آغاز به سخن مى كند تا اگر بچه خوابيده باشد خواب او را آشفته نكند.
- مى خواستم با تو حرف بزنم، برادرم.
- خوب! چرا حرفت را نمى زنى؟
- فكر مى كردم كه خوابى.
- براى رويا ديدن، احتياجى به خوابيدن نيست.
- تو رويا مى ديدى؟ روياى چى؟
- براى تو چه اهميتى دارد؟ اگر من از روياهايم چيزى نمى فهمم فكر نمى كنم تو كسى باشى كه آنها را براى من شرح بدهى.
- پس خيلى ظريفند؟ اگر برايم تعريف كنى شايد بتوانم.
- آيا تو خودت روياهايت را انتخاب مى كنى؟ روياى من خودسرند خيلى آزادتر از من... تو اينجا چه كار مى كنى؟ چرا مزاحم خواب من مى شوى؟
- تو خواب نيستى و من آمدم كه با تو آهسته حرف بزنم.
- تو چه حرفى دارى به من بگويى؟
- اگر با اين لحن جواب بدهى، هيچ.
- پس خداحافظ.
فرزند مسرف به سمت در مى رود. اما چراغ را كه نور بسيار كمى به اتاق مى اندازد روى زمين مى گذارد. سپس برمى گردد و در لبه تختخواب مى نشيند و در تاريكى مدتى طولانى پيشانى بچه را كه رو به ديوار است نوازش مى كند و مى گويد:
- تو به من با چنان خشونتى جواب مى دهى كه من هرگز به برادرت چنان جواب نداده بودم با اينكه من هم به او اعتراض مى كردم.
كودك سركش ناگهان بلند مى شود.
- بگو. برادرمان تو را فرستاده است؟
- نه كوچولو، او نه! ولى مادرمان
- آه پس به ميل خودت به اينجا نيامده اى.
- ولى با اين همه دوستانه آمده ام.
بچه كه در رختخوابش نيم خيز شده است به فرزند مسرف خيره مى شود.
- چه طور ممكن است كه يكى از نزديكانم دوست من باشد؟
- تو از برادرت بيزارى...
- از او برايم حرف نزن! از او متنفرم... همه قلبم بى صبرانه مخالف او است. او باعث شده كه من به تو با خشونت جواب بدهم.
- چه طور مگر؟
- تو نمى توانى بفهمى.
- با اين همه بگو.
فرزند مسرف برادرش را به سينه فشار مى دهد و پسر نوجوان خود را رها مى كند.
- شبى كه تو برگشتى من نتوانستم بخوابم. سراسر شب را در فكر تو بودم. من برادر ديگرى داشتم و خودم بى خبر بودم. اين است كه وقتى تو را در حياط خانه ديدم كه غرق در افتخار پيش من آمدى، قلبم با آن شدت در سينه مى كوبيد.
- افسوس! من غرق در لباس ژنده بودم.
- آرى، تو را ديدم با هاله اى از افتخار و ديدم كه پدرمان چه كار كرد. او يك انگشترى در انگشت تو كرد، انگشترى كه برادر بزرگمان هم ندارد. من نمى خواستم درباره تو از هيچ كسى بپرسم. فقط مى دانستم كه از دوردست ها مى آيى و نگاه تو به ميز غذا...
- تو در ضيافت حاضر بودى؟
- آره! مى دانم كه تو مرا نديدى، در سراسر ضيافت تو به دوردست ها نگاه مى كردى، بى آنكه چيزى ببينى و شب دوم با پدر حرف زدى. خوب بود، اما شب سوم...
- تمام كن...
- آه، مى توانستى اقلاً يك كلمه دوستانه به من بگويى!
- پس تو منتظرم بودى؟
- خيلى! فكر مى كنى كه اگر تو آن شب آن همه طولانى با برادرمان حرف نمى زدى من اين همه از او متنفر بودم؟ شما چه حرفى داشتيد به هم بگوييد؟
- من در قبال او خطاهاى بزرگى مرتكب شده بودم.
- مگر ممكن است؟
- دست كم در قبال پدر و مادرمان مى دانى كه من از خانه فرار كرده بودم.
- آرى، مى دانم. خيلى وقت پيش. نه؟
- تقريباً، وقتى كه به سن تو بودم.
- آه! همين كارت را خطاى بزرگ مى شمارى؟
- بلى، خطاى من و گناه من همين بود.
- وقتى كه رفتى فكر مى كردى كه كار بدى مى كنى؟
- نه، احساس مى كردم مجبورم كه بروم.
- از آن پس چه حوادثى پيش آمد كه حقيقت آن زمان را به خطا تبديل كند؟
- رنج بردم.
- و همين است كه تو را وادار مى كند بگويى: خطا كردم؟
- دقيقاً نه! اما همين مرا وادار كرد كه فكر كنم.
- قبلاً فكر نكرده بودى؟
- چرا اما منطق ناتوان من تسليم هوس هايم مى شد.
- و بعدها هم تسليم رنج هايت به طورى كه امروز برگشته اى شكست خورده.
- نه، نه دقيقاً. تسليم شده.
- بالاخره تو از آن كس بودن كه مى خواستى باشى منصرف شدى؟
- غرور من متقاعدم مى كرد كه باشم.
پسرك لحظه اى ساكت مى ماند. بعد ناگهان هق هق گريه را سر مى دهد و فرياد مى زند:
- برادرم. من همان هستم كه تو وقت رفتن بودى. آه! بگو: آيا در سر راهت هيچ چيزى به جز سرخوردگى پيدا نكردى؟ آيا تمام آن چيزهايى كه من از بيرون انتظارش را دارم و با اينجا متفاوت است سرابى بيش نيست؟ همه آن تازگى هايى كه درونم احساس مى كنم ديوانگى است؟ آه چه چيزى تو را برگرداند؟
- آن آزادى را كه در جست وجويش بودم از دست دادم، اسير شدم و مجبور شدم خدمت كنم.
- من هم اينجا اسيرم.
- بلى، اما خدمت كردن به ارباب هاى بد. اينجا كسانى كه بهشان خدمت مى كنى پدر و مادرت اند.
- آه، خدمت براى خدمت، آيا انسان اين آزادى را ندارد كه نوع بردگى اش را انتخاب كند؟
- من اين اميد را داشتم. تا هر چه دورتر كه پاهايم توان بردن مرا داشت، مانند «شائول» به دنبال ماده الاغ هايش من هم به دنبال هوس هايم رفتم. اما آنجا كه سلطنتى در انتظار او بود، من تيره روزى را يافتم با اين همه...
- تو به راه عوضى نرفتى؟
- من راهى كه در برابرم بود در پيش گرفتم و رفتم...
- مطمئنى؟ با اين همه باز هم قلمروهاى ديگر هست و سرزمين هاى بى شاه كه بايد پيدا كرد.
- چه كسى به تو گفت؟
- من مى دانم. احساس مى كنم. از هم اكنون. به نظرم از هم اكنون فكر مى كنم كه بر آن حكومت مى كنم!
- اى مغرور!
- آه! آه! اين كلمه اى است كه برادرمان به تو گفت چرا حالا آن را به من بازمى گويى؟ آن غرورت كجا رفت. نبايد برمى گشتى.
- آن وقت نمى توانستم تو را بشناسم.
- چرا، چرا، آنجا، همانجا كه من به تو مى پيوستم. تو مرا به عنوان برادر خودت مى شناختى. هنوز هم به نظرم مى آيد كه براى باز يافتن تو به راه مى افتم.
- مگر مى خواهى بروى؟
- مگر نفهميدى؟ آيا خود تو نبودى كه مرا به رفتن تشويق كردى؟
- من مى خواستم تو را از بازگشت منصرف كنم، اما با منصرف كردنت از رفتن.
- نه، نه، اين را به من نگو. آنچه تو مى خواهى به من بگويى اين نيست. آيا تو هم مثل يك فاتح به راه نيفتادى؟
- و همين بود كه بردگى را برايم دشوارتر كرد.
- خوب، چرا اطاعت كردى؟ آيا اين همه خسته بودى؟
- نه، نه هنوز. اما شك كردم.
- منظورت چيست؟
- شك به همه چيز، شك به خودم. خواستم توقف كنم. به جايى پايبند شوم. آسايشى كه ارباب به من وعده مى داد وسوسه ام كرد. آرى حالا اين را خوب احساس مى كنم. من شكست خوردم.
فرزند مسرف سرش را پايين مى اندازد و نگاهش را در ميان دست ها پنهان مى كند.
- اما قبل از آن؟
- مدت درازى در زمين وسيع وحشى راه رفتم.
- برهوت؟
- هميشه برهوت نبود.
- آنجا دنبال چه مى گشتى؟
- حالا ديگر خودم هم نمى فهمم.
- از روى تختخوابم بلند شو. روى ميز بالاى سرم را نگاه كن. آنجا كنار آن، كتاب پاره پاره را نگاه كن.
- يك انار شكافته مى بينم.
- ديشب خوكبان پس از آنكه سه روز غيبش زده بود، آن را براى من آورد.
- آرى، اين يك انار وحشى است.
- مى دانم، گسى مزخرفى دارد. با اينكه احساس مى كنم اگر به قدر كافى تشنه باشم آن را به دندان مى كشم.
- آه! حالا مى توانم به تو بگويم. همين تشنگى بود كه در بيابان به دنبال آن مى گشتم.
- عطشى كه فقط اين ميوه بى مزه رفع مى كند.
- نه، اما كارى مى كند كه آدم آن عطش را دوست داشته باشد.
- تو مى دانى كه آن را از كجا بايد چيد؟
- باغ كوچك متروكى است كه پيش از رسيدن شب به آن مى رسند. هيچ ديوارى آن را از بيابان جدا نمى كند. جويبارى در آن جريان داشت، چند ميوه نيم رسيده از شاخه ها آويزان بود.
- چه ميوه هايى؟
- از همان ميوه هاى باغ ما. اما وحشى. سراسر روز هوا بسيار گرم بود.
- گوش كن. مى دانى چرا امشب منتظر تو بودم؟ پيش از پايان شب خواهم رفت. امشب به محض اينكه تاريكى كمى رنگ ببازد... كمربندم را محكم بسته ام... امشب كفش هايم را در نياورده ام.
- چه؟ آن كارى را كه من نتوانستم بكنم تو خواهى كرد؟
- تو راه را براى من باز كردى و انديشيدن به تو حامى من خواهد بود.
- من بايد تو را بشناسم و تو برعكس بايد مرا فراموش كنى. با خودت چه مى برى؟
- مى دانى كه من به عنوان فرزند كهتر كوچكترين سهمى از ارثيه ندارم.
- اين بهتر است.
- از پنجره به چه نگاه مى كنى؟
- به باغى كه اجداد مرده مان در آن خفته اند.
- برادرم... (و بچه كه از رختخواب برخاسته است بازوانش را كه به نرمى صداى او است دور گردن فرزند مسرف حلقه مى كند) بيا با هم برويم.
- بگذار من بمانم! من مى مانم تا مادرمان را تسلى بدهم. بى من تو شجاع تر خواهى بود. الان وقتش رسيده است. ظلمت آسمان رنگ مى بازد. بى سر و صدا راه بيفت. خوب! برادر جوانم. مرا ببوس. تو همه اميدهاى مرا با خودت مى برى. قوى باش. ما را فراموش كن، مرا فراموش كن. تو مى توانى كه برنگردى... آهسته پايين برو. من چراغ مى گيرم...
- آه! تا دم در دستت را به من بده.
- مواظب پله ها باش.

پى نوشت:
۱- مكاشفات، سوره سوم، آيه دوازدهم.
+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم فروردین 1385ساعت 20:19  توسط حنا